چشم‌اندازی از دعانویس خوانسار

کوبیده شده بود، در آن قرار دادند. سپس، با بستن تیرک بتنی عظیم، حلقه به حلقه‌ی فلز را به هم فشردند تا درپوش را در جای خود نگه دارند. وقتی استل با دقت گوش می‌داد، آخرین حفاظ‌ها هنوز محکم بسته نشده بودند. آرام گفت: «صدای غرشی می‌شنوم!» آرتور دستش را جلو برد و روی توده کلیسا بتن گذاشت. او با صدایی سید و حاجی آرام ذکر گزارش داد: «داره می‌لرزه! فکر کنم خیلی زود راه بیفتیم.» گروه به سمت پله‌ها رفت تا منظره‌ی آسمان‌خراشِ فراری را تماشا کند که از ابجد میان هزاران سال پیش، به دورانی که آن را به عنوان

یادبودی از تجارت مدرن ساخته بود، بازمی‌گشت. دعا آرتور و استل به بالای برج رفتند. از پنجره دفتر آرتور با شیطانی اشتیاق نگاه کردند و دعا لرزش خفیفی را که با شروع حرکت برج ایجاد می‌شد، حس شماره ملا کردند. استل به خورشید نگاه کرد و حرز دید که سرعتش را به سمت غرب کم می‌کند. شب فرا رسید. ابطال کردن جادو صداهای شامگاهی نسخ خطی بلند و گوشخراش شدند، سپس به نظر رسید که کاملاً قطع شدند. خیلی زود دوباره هوا روشن شد و خورشید با سرعت در آسمان حرکت می‌کرد. با عجله غروب کرد و تقریباً بلافاصله از طریق فرشته شرق بازگشت.

سرعتش به سرعتی سرسام‌آور تبدیل شد. در پایین پشت تپه‌ها و طلسم در شرق. در غرب، در شرق. پایین و بالا - سوسو دعانویس زدن آغاز شد. مسابقه بازگشت به دوران مدرن آغاز شده بود. آرتور و استل کنار پنجره ایستاده بودند و به بیرون نگاه می‌کردند، خورشید با سرعت بیشتری در آسمان می‌تابید تا اینکه جادو سیاه به باریکه‌ای از نور تبدیل شد و با گذشت فصل‌ها، ابتدا به راست و سپس به مقدس طلسم چپ تغییر مکان می‌داد. استل در حالی که دست‌های آرتور را دور شانه‌هایش حلقه کرده بود، به دعانویس چشم‌انداز دعاگر باورنکردنی خیره شده بود، در

حالی که شب‌ها و فرشتگان روزها، زمستان‌ها و تابستان‌ها، و طوفان‌ها و آرامش‌های هزاران سال، آنها را به سوی گذشته‌ای برگشت‌ناپذیر درنوردیده بود. آرتور فوراً او را مقدس به سمت خود کشید و بوسید. در حالی که طلسم نویس اردستان او او را می‌بوسید، روزها و سال‌ها به سرعت می‌گذشتند، سه نسل به دنیا آمدند، بزرگ شدند دعانویس و بچه‌دار شدند و دوباره مردند! استل، در حالی که محکم در آغوش آرتور بود، به چنین چیزهای پیش پا افتاده‌ای فکر نمی‌کرد. دستانش را دور گردن آرتور حلقه کرد و او را بوسید، در حالی که سال‌ها بی‌توجه به آنها می‌گذشت. البته می‌دانید

که ساختمان درست در همان ساعت، دقیقه و ثانیه‌ای که شروع علوم غریبه طلسم نویس دامنه شده بود، به سلامت فرود آمد، نماز خواندن به طوری که وقتی مردم وحشت‌زده و هیجان‌زده از آن بیرون ریختند تا در میدان مدیسون بایستند و احساس کنند که دنیا دوباره رو به راه شده است، رفتار خنده‌دار و غیرقابل درک آنها باعث شد کسانی که کافران از آنجا رد می‌شدند، فکر کنند که یک جنون مسری شیوع طلسم پیدا کرده است. روزها مذهب گذشت تا داستان دو هزار نفر باور شود، اما سرانجام به عنوان حقیقت پذیرفته شد و دانشمندان برجسته موضوع را به طور کامل بررسی

کردند. سفر آسمان‌خراش فراری یک نتیجه نسبتاً عجیب داشته شماره ملا است. شخصی به نام ایزیدور اکستاین، دلال جواهرات جدید، که دفترش در برج بود وقتی که برج به گذشته پیوست، در دادگاه‌های ایالات متحده علیه تمام مالکان زمین در جزیره منهتن اقامه دعوی کرده است. به نظر می‌رسد که در طول دو هفته‌ای که برج در بیابان آرام گرفته بود، او به طور مستقل با یکی از روسای سرخپوستان معامله کرده و در ازای دو گردنبند تقریباً مروارید، شانزده انگشتر طلسم نویس گلدشت و جادو یک دلار پول، سند مالکیت کل جزیره را دریافت کرده است. او ادعا می‌کند که سند او،

انتقال مالکیتی است مشرکان که ارواح شیاطین قبل از هرگونه فروش دیگری انجام شده است. به طور دقیق، او بدون شک درست می‌گوید، زیرا سند او قبل از کشف آمریکا امضا شده است. با این حال، دادگاه‌ها با سردرگمی زیادی در حال بررسی فرشتگان این موضوع هستند. اکشتاین کاملاً مطمئن است که در نهایت ادعایش پذیرفته خواهد طلسمات شد و او به عنوان تنها مالک طلسم نویس خوانسار املاک و مستغلات در جزیره منهتن پذیرفته خواهد شد، و همه ساکنان ساختمان‌ها و قلمرو، اجاره زمین را با نرخی توسل که خودش تعیین می‌کند به او پرداخت خواهند کرد. جادوگر در این میان،

اگرچه پایه‌ها در حال تقویت هستند تا فاجعه دوباره رمال رخ ندهد، تمام طلسم دفتر او پر از اقلام مناسب برای تجارت با سرخپوستان است. جادو سیاه اگر برج عبادت کردن سفر دیگری به گذشته داشته باشد، اکشتاین امیدوار است که به یک مالک زمین مهم
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.