دعانویس سلماس و نکاتی که باید رعایت کرد

رفت و یکی پس از دیگری به وسایلش دست زد. رندی در حالی که با قدم‌های محکم پشت سر او حرکت می‌کرد، زمزمه کرد: «فکر می‌کنی کجاست؟» جینیکی زمزمه‌وار پاسخ داد: «گمان نمی‌کنم، می‌دانم. او طلسم کجا رمل می‌توانست باشد جز در تخت سلطنتی طلسم نویس نائین خودم؟ بیایید؛ غافلگیرش می‌کنیم و گوش‌هایش را می‌گیریم و از پنجره بیرون می‌اندازیم. حالا پسرها مراقب باشید، آرام قدم بردارید! این رذل سیاه‌دل دعا را دعانویس گیج کنید! او از عصای نقره‌ای استفاده می‌کرده است.» جن کوچک با اندوه در ابطال کردن جادو مقابل مجسمه سگ مورد دعانویس علاقه‌اش مکث کرد. رندی دلداری داد: «بی‌خیال. وقتی راهی

برای بازگرداندن پلنتی پیدا کنی، او هم راهی برای خنثی کردن این شیطنت دعانویس پیدا می‌کند، و تو مطمئنی که هنوز نینا طلسم نویس سلماس را داری.» جینیکی گفت: «بله.» و گربه‌ی نوناگون را با مهربانی روی یک کوسن قرمز گذاشت. «بیا، پس یواشکی به او نزدیک می‌شویم. هیچ‌کس جادو سیاه این اطراف نیست، هیچ‌کس مراقب نیست، این باید آسان باشد.» کابومپو به سبکی هر سه نفرشان، آرام از پله‌های پهن بالا دعانویس رفتند و طلسم به سمت اتاق خواب بزرگ جینیکی رفتند. فیل زیبا با زمزمه‌ای خشمگین التماس کرد: «او را به من بسپار. گردنش را با خرطوم خودم می‌شکنم.» جینیکی با

لحنی رمال پف‌آلود گفت: «نه، صبر کن - زنگ شام را به صدا درمی‌آورم و از جینجر می‌خواهم او را به آن سوی اقیانوس نستیک ببرد.» رندی در حالی که روی نوک پا به سمت تخت می‌رفت، زیر لب غرغر کرد: فرشته «حتی این هم کافی نیست. اگر فقط می‌دانستیم عصای پلنتی را کجا پنهان کرده، می‌توانستیم او را به یک میمون برنجی بزرگ تبدیل کنیم، چون دقیقاً همین قیافه را دارد.» موکل جن «هو! من این کار را می‌کنم، درسته؟» این وقفه غیرمنتظره باعث شد همه از متون کهن جا بپرند. گلودویگ که با اولین زمزمه کابومپو از خواب بیدار شده

بود، در دعانویس سکوت از زیر مژه‌های بلندش تماشا می‌کرد. حالا که روکش‌های ابریشمی را کنار زده بود، از جا پرید و عصا را مستقیماً به کلیسا سمت قلب رندی پرتاب کرد. با نفس نفس زدن وحشیانه گفت: «حالا ببینیم به چه چیزی روی می‌آورید.» کابومپو طلسم و جینیکی که از شدت ترس نمی‌توانستند حرکتی کنند یا کاری انجام دهند، با وحشت مسحورکننده‌ای نظاره‌گر ضربه عصا بودند. و ضربه هم خورد، اما حاجت گرفتن به جای اینکه رندی را سنگ کند، عصا مانند برق از بدن پادشاه جوان گذشت و به دست گلودویگ بازگشت و رندی را زنده و سرزنده مثل

همیشه رها کرد، در واقع آنقدر سرزنده که به جلو بپرد، سلاح خطرناک را قاپید و آن را محکم بر سر گیس‌قرمزش فرود آورد. گلودویگ با توسل صدای مهیبی که شیاطین بهترین تخت جینیکی را تکه‌تکه کرد، به عقب افتاد. رندی فریاد زد: «ها! چی بهت گفتم؟» و در واقع، صاحب سابق قلعه در آن حالت شیطان سنگ‌شده‌اش، همانطور که رندی گفته بود، شبیه یک روح میمون برنجی به نظر می‌رسید. «وای خدای من، به من رحم کن! دعانویس خدای من! خدای من!» جن قرمز با انگشتان لرزان، تمام بدن رندی را طلسم نویس مهاباد لمس کرد. دین «با چشمان خودم دیدم

که آن عصا از تو عبور کرد، پسر، اما تو اینجایی - هیچ نشانه‌ای - هیچ مجسمه‌ای. من اعلام می‌کنم که من، من -» جینیکی در همزاد دعا نویسی مقدس حالی که جادوگر اشک از بینی‌اش جاری بود، بارها و بارها رندی را در آغوش گرفت. کابومپو مشرکان فریاد زد: «از اون تخت با تو بیرون! بیرون!» و خرطومش را دور گلودویگِ خشک جفر و بی‌حرکت پیچید و او را با خشونت از پنجره به بیرون پرتاب کرد. همین که تصویر با صدای بلندی به باغ سبزیجات پایین افتاد، فیل زیبا روی پاهایش فرشتگان نشست و با یکی از ملحفه‌های ابریشمی

دعا قرمز پیشانی‌اش را طلسم نویس مرند پاک کرد. او ناله کرد و خرطومش را با صدای انفجاری فوت کرد: «دیگر هرگز، هرگز امید ندارم چنین لحظه‌ای را تجربه کنم. فکر می‌کردم یخ زده‌ای و کارت تمام است، پسرم!» کابومپو در حالی که ارواح به این سو و سید و حاجی آن سو تاب می‌خورد، نسخ خطی پلک زد و اشک‌هایش را پاک کرد. اجنه غیر مسلمان رندی در حالی که از آغوش جینیکی بیرون می‌آمد و جایی را که عصا به او خورده بود لمس می‌کرد، اعتراف کرد: «هنوز نمی‌فهمم ابجد چرا این‌طور نشدم.» جن شیاطین کوچک در حالی که سرش را مثل یک نارنگی تکان

می‌داد، اعلام کرد: «کسی یا چیزی از تو محافظت می‌کرد. پسرم، شماره ملا آیا طلسم یا طلسمی علیه شر با خودت داری؟» «حتی علوم غریبه یکی هم نه.» رندی جیب‌هایش را بیرون آورد و مجموعه‌ای از چاقوها، کش‌های لاستیکی، سکه‌ها و دیگر خرت و پرت‌هایی که
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.