و حتی با عبور این فکر از ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری کلیسا وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنها را فراهم طلسم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری کند. در آن کار، که حتی من شک داشتم که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از یک انسان دین باید آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده شود، و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند آن
را بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور طلسم نویس جلفا ابطال کردن جادو کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین عبادت کردن دانستم که این سرنوشت بر چه کسی نازل خواهد شماره ملا دعانویس شد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، شاید میتوانستم فرار کنم، و متون کهن نماز خواندن او هم، اما به هیچ کافران طریق دیگری. بالاخره همه چیز را برایش تعریف کردم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از شیطانی من پرسید که آیا رحم ندارم، و
من فقط توانستم آه بکشم. هیچ چیز را از او پنهان نکردم؛ به او جادو سیاه گفتم که چه خواهد شد، و چه چیزی وارد زندگیاش خواهد شد؛ از همه طلسم شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی من بمیرم فرشتگان این را خواهید خواند، دعانویس - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید طلسم چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک شب همسرم به آنچه از او خواستم رمال رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم
مقدس جادوگر داغی که بر طلسم نویس جنت آباد گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد، و پذیرفت که این را به خاطر من تحمل کند. پنجره را باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان ابجد و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید، و من لبهایش را بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد. آن شب کیمیاگری او به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیر شده، با پردههای روح ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، توسل در حالی که بوته هیس هیس
میکرد و روی چراغ دعا میجوشید، من کاری را که باید انجام میدادم انجام مذهب دادم و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به دعا آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، میدرخشید و میدرخشید و حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره آنچه را که به او گفته بودم به دست آورد، او طلسم نویس مراغه را بکشم. من به آن قول طلسم نویس حسن آباد عمل فرشتگان کردهام.که تنها نورش،
نور سیاهچال بالای سرش است؛ ذکر پیشینه تاریخی درها بسته همزاد بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پشت آزمایش دعانویس همان نتیجه را میداد، و من میدانستم، و حتی با عبور این فکر فرشته از ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنها را فراهم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری کند. در آن کار، که حتی من هم شک داشتم که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از یک انسان باید آن جوهرهای ارواح که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده
شود، و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اجنه غیر مسلمان شماره ملا اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند بیان کنند، چیزی که ذهن موکل جن نمیتواند علوم غریبه بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. جفت روحی حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، ممکن بود فرار کنم، و او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. بالاخره همه چیز را به او گفتم.
او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. هیچ سید و حاجی چیز را از او دعا نویسی پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد و چه چیزی
را بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور طلسم نویس جلفا ابطال کردن جادو کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین عبادت کردن دانستم که این سرنوشت بر چه کسی نازل خواهد شماره ملا دعانویس شد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، شاید میتوانستم فرار کنم، و متون کهن نماز خواندن او هم، اما به هیچ کافران طریق دیگری. بالاخره همه چیز را برایش تعریف کردم. او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از شیطانی من پرسید که آیا رحم ندارم، و
من فقط توانستم آه بکشم. هیچ چیز را از او پنهان نکردم؛ به او جادو سیاه گفتم که چه خواهد شد، و چه چیزی وارد زندگیاش خواهد شد؛ از همه طلسم شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی من بمیرم فرشتگان این را خواهید خواند، دعانویس - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید طلسم چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک شب همسرم به آنچه از او خواستم رمال رضایت داد، با اشکهایی که از صورت زیبایش جاری بود و شرم
مقدس جادوگر داغی که بر طلسم نویس جنت آباد گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد، و پذیرفت که این را به خاطر من تحمل کند. پنجره را باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان ابجد و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید، و من لبهایش را بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد. آن شب کیمیاگری او به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیر شده، با پردههای روح ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها از دید آن اتاق پنهان شوند، توسل در حالی که بوته هیس هیس
میکرد و روی چراغ دعا میجوشید، من کاری را که باید انجام میدادم انجام مذهب دادم و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به دعا آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون آن بود، میدرخشید و میدرخشید و حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره آنچه را که به او گفته بودم به دست آورد، او طلسم نویس مراغه را بکشم. من به آن قول طلسم نویس حسن آباد عمل فرشتگان کردهام.که تنها نورش،
نور سیاهچال بالای سرش است؛ ذکر پیشینه تاریخی درها بسته همزاد بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پشت آزمایش دعانویس همان نتیجه را میداد، و من میدانستم، و حتی با عبور این فکر فرشته از ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنها را فراهم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری کند. در آن کار، که حتی من هم شک داشتم که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از یک انسان باید آن جوهرهای ارواح که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده
شود، و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اجنه غیر مسلمان شماره ملا اتاق خالی وجود ندارد)، به جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند بیان کنند، چیزی که ذهن موکل جن نمیتواند علوم غریبه بدون وحشتی وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. جفت روحی حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی برمیداشتم و خودم را دار میزدم، ممکن بود فرار کنم، و او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. بالاخره همه چیز را به او گفتم.
او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط توانستم آه بکشم. هیچ سید و حاجی چیز را از او دعا نویسی پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد و چه چیزی
- پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۱:۰۵
- ۱۵ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر