من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

به خودش قدرت مطلق بدهد. اما تچا حرف او را باور می‌کنند و اگر آما اینجا بماند، مطمئناً بلایی سر او خواهند طلسم نویس آورد، چون او دوست ما بوده، حتی اگر هیچ جادو و طلسمات دلیل دیگری هم نداشته باشد.» ۳۳۰ «درسته. اما همونطور که می‌دونیم، جلیقه‌ی ضدگلوله دو نفر رو خیلی دور نمی‌بره، و دختره هم که نمی‌تونه تنها بره.» آلرتون لحظه‌ای به فکر فرو رفت. طلسم نویس شهر اقبالیه سپس گفت: «چاکا برای این کار کمی سنگین است، همانطور که ثابت شده. ما باید سبک‌ترین عضو گروهمان را انتخاب کنیم تا آما را به سیگال ببرد ، جایی طلسم نویس که کاپیتان استیل از او به خوبی مراقبت خواهد کرد.

یکی از شما سه پسر...» گفتم: «جو از همه لاغرتره.» «فکر کنم همینطوره، سم.» «خب، من نمی‌روم. جو، تو بهترین دعانویس شهر حتی یک پوند هم از من سنگین‌تر نیستی.» آلرتون با لحنی جدی گفت: «بحث نکن، سم. این یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت است. تو باید از جادو و طلسمات هر کدام از ما خیلی سبک‌تر باشی دعا و به تو دستور می‌دهم که آما را نجات دهی.» «خب، هنوز کلی وقت برای تصمیم گرفتن هست. فعلاً همه‌مون توی این قلعه جامون امنه.» آنها این را به منزله اعتراف من به رضایت دانستند؛ اما من طلسم نویس شهر شریفیه کوچکترین قصدی برای ترک رفقایم به خاطر یک دختر نداشتم.

۳۳۱ حالا شروع به بررسی سلاح‌ها و تجهیزاتمان کردیم تا ببینیم چقدر دیگر برای جنگیدن باقی مانده است. در انبارهایمان فقط چند دوجین فشنگ برای الکترایت‌ها بود، روی هم رفته گفته شده بود. بعضی‌ها چهار یا پنج فشنگ داشتند، بعضی‌ها کمتر. در اتاقمان در گوشه کاخ کاهنان، فشنگ‌های اضافی وجود داشت، اما حالا نمی‌توانستیم به آنها دسترسی پیدا کنیم. سلاح‌های گرم ما حتی در وضعیت بدتری بودند. چهار فشنگ در تفنگ تکراری ند و یکی در تفنگ پاول بود. همه هفت‌تیرها به جز هفت‌تیر من خالی شده دعا بودند و من فقط یک فشنگ داشتم. برای گروهی که توسط جمعیتی از دشمنان مشتاق به زندگی‌شان احاطه شده‌اند، چشم‌انداز چندان دلگرم‌کننده‌ای نیست؛ اما طلسم نویس شهر آبیک باید از آن نهایت استفاده را ببریم.

۳۳۲ فصل بیست و هفتم طلسم نویس ما یک حساب قدیمی را تسویه می‌کنیم بعد از سه ساعت، آما پیش ما آمد. او ردای سلطنتی‌اش را با یک ردای سفید ساده عوض کرده بود، که با وجود پلک‌های قرمز و لب‌های لرزانش، بسیار جذاب به نظر می‌رسید. با کمال میل اعتراف می‌کنم که او دختر شجاعی بود و ضربه وحشتناک را به خوبی طلسم تحمل کرد، همانطور که هر زنی می‌توانست. شاید تلخی ناامیدی و اندوه او با این فکر که دوستی‌اش با پاول این بلا را سرش آورده بود، کمتر شد. به من گفته شده که دختران دوست دارند برای مردی طلسم نویس شهر الوند که دوستش دارند فداکاری کنند.

جادو و طلسمات آما که توسط افرادی که صادقانه به آنها خدمت کرده بود، طرد و تحقیر شده بود، طبیعتاً به کسانی که در مشکلاتش در کنارش بودند، روی آورد و حتماً می‌دانست که تک تک ما دوستانی وفادار و فداکار برای آرمان او هستیم. رفتار چاکا مرا سرشار از تحسین کرد. او با تمام وجودش عاشق این دختر زیبا بود؛ با این حال وقتی دید که «برادرش پاول» نیز او را دوست دارد و آما بیشتر از او طلسم به آلرتون روی می‌آورد، هرگز در محبت پایدارش به هر دوی آنها تردید نکرد. اعتراف دختر در تئاتر مبنی بر اینکه طلسم نویس پاول را به عنوان طلسم نویس شهر قادرآباد شوهر خود خواهد پذیرفت، شانس چاکا را برای همیشه تضمین کرد و او هرگز زمزمه نکرد یا ذره‌ای تردید نکرد.

او وحشی بود، این جوان خوش‌قیافه و باوقار، در وحشیگری به دنیا آمده بود و با این حال هنوز نیمی از متمدن دعا بود. کاش دعا سفیدپوستان متمدن بیشتری به نجیبی او وجود داشتند. آما توانست با خونسردی نسبی در مورد اتفاقات روز صحبت کند. با ترحم گفت: «دلم درد می‌کند و سرم گیج می‌رود؛ اما طلسم نویس کسی نمی‌تواند بمیرد چون مردمی ناسپاس بهترین دعانویس شهر به او ظلم کرده‌اند.» آرچی جادو و طلسمات با لحنی خشن گفت: «ممکن است همه ما به زودی بمیریم.» آما با لبخندی کم‌رنگ گفت: «نه همه. وقتی شما، دوستان من، از این دره فرار کردید، من بیرون می‌روم و خودم را به انتقام بی‌رحمانه‌ی تچا می‌سپارم.» آلرتون پرسید: «چطور می‌توانیم فرار طلسم کنیم؟» ۳۳۴ انگار که تعجب کرده بود.
 
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.