نام زئوس! همانطور که هومر، شاعر جاودان سرزمین هلنی، در وصف آشیل بزرگ، «قلب سیاه او» سرود بهترین دعانویس شهر - امم، بگذارید ببینم. به نام زئوس، این بیت چگونه است؟ میدانم که در کتاب اول و حدود طلسم دویست و هفتاد و پنجمین بیت است، اما در واقع من - -» مارک خندید و گفت: «هومر، بیخیال. هریس چی؟ چیکار کردی؟» «من به حملات آنها با کلمات فیتز پاسخ دادم.» جیمز: «این سنگ به محض اینکه من برسم از پایه محکمش خواهد افتاد!» دو نفری که اول به من رسیدند، با دو ضربه مغزی که دستگاه گیرندهام را فلج کرده بود، به خاک افتادم...» تگزاس غرید: «به کشیش زور بگو!» «و سپس،» دیگری بهترین دعانویس شهر با خجالت طلسم نویس شهر گراش ادامه داد، «چون به فرمان زئوس دیدم که حداقل دوازده نفر از آنها آنجا هستند،
تصمیم گرفتم در تصمیمم تجدید نظر کنم و عقبنشینی کنم، و این ضربالمثل را به یاد آوردم که میگوید کسی که فرار میکند، میتواند جادو و طلسمات زنده بماند تا جادو و طلسمات تلاشهایش را در فرصتی فرخندهتر از سر بگیرد.» کشیش در این اعتراف آخر واقعاً بسیار فروتن به نظر میرسید؛ مارک با گفتن اینکه این معقولترین کاری بود که میتوانست انجام دهد، تا حدودی او بهترین دعانویس شهر را تشویق کرد. و دیویی با امتیازی که حتی میتوانست به لیندلی موری، متخصص دستور زبان، اعتبار ببخشد، طلسم نویس شهر قصرقند قلب دانشمند او را بیشتر گرم کرد. دیویی دعا گفت: «تو طلسم تصمیمت را زیر پا نگذاشتی.» استانارد پرسید: «چرا که نه؟» «چون، خدای من، تو قسم خوردی که پرواز نکنی.
و تا جایی که من میبینم، از بهترین دعانویس شهر آن موقع به بعد پرواز نکردهای. کاری که کردی فرار طلسم بود، خدای من. اگر پرواز میکردی، فرار نمیکردی، اما از آنجایی که تو[163] فرار کردی، پرواز نکردی. یه روزی، خدای من، وقتی نیشت زد، فرق بین مگس و کک رو میفهمی. میبینی که یه کک میتونه خیلی سریعتر از مگسی که فرار میکنه پرواز کنه، خدای من، و اینکه...» درست همان موقع کسی روی دیویی پرید و دوباره او را خفه جادو و طلسمات کرد، اما آن یک بچه یک ساله طلسم نویس نبود. طلسم نویس شهر بمپور یک دقیقه بعد با آرامش از جا پرید و دید که دندههای پیر و دستوری کشیش از تمایزی که با دقت گذاشته شده بود، قلقلک داده شده است.
دیویی پرسید: طلسم نویس «مردم بوستون خیلی دستوری هستند، اینطور نیست، پارسون؟» «این من را یاد داستانی میاندازد که قبلاً شنیده بودم، رفیق - لازم نیست اینقدر غر بزنید، چون این اولین داستانی است که امروز تعریف میکنم.» رفیق این سوال را از بهترین دوست دخترش پرسید. او دعا گفت: «نه، رفیق.» او گفت: «دوباره بگو.» او گفت: «نه!» او گفت: «ممنون. دو منفی یک مثبت را تشکیل میدهند. تو قول دادهای. برای ماه عسل کجا طلسم برویم؟» خدای من، پارسون، راهی برای گول زدن بهترین دوست دخترت طلسم نویس شهر مهرستان وجود دارد. او مطمئناً میگوید نه، و من هم او را سرزنش نمیکنم.» دیوییِ پرجنبوجوش لحظهای بعد آرام گرفت.
اما نتوانست زیاد ساکت بماند، بهخصوص که هیچکس به مکالمه ادامه نداد. گفت: «صحبت از پرتقال که شد، داستانی را که قبلاً شنیده بودم به یادم آورد، خدای من...» تگزاس فریاد زد: «کی داشت از پرتقال حرف میزد؟» دیویی با جدیت گفت: «من بودم.» و سپس برای نجات جانش فرار کرد. سه عضو دیگر گروه هفت دعا نفره درست در همان لحظه به صحنه رسیدند و به خصومتها پایان دادند. چانسی، اسلیپی و ایندین هنوز شانس ملاقات با بچههای یک ساله را نداشتند و با حیرت و خشم به داستان بول هریس و آخرین طلسم نویس شهر فنوج تاکتیکهایش گوش میدادند. ایندین با وحشت نفس نفس زنان گفت: «روحم شاد.
من... من دعا همین امروز به خانه میروم!» مارک قسم خورد: «اگر نتوانم جلوی این کارها را بگیرم، خودم به خانه میروم. راستش را بخواهید، فکر میکنم به مقامات گزارش بدهم، فقط بول میداند که من از محدوده خارج شدهام و او به آنها خواهد گفت. جادو و طلسمات فعلاً که اینطور است، میخواهم به روش دیگری او را راضی کنم، روشی که او هم یادش بماند.» بقیه فریاد زدند: «کی؟» «همین امشب.» بهترین دعانویس شهر طلسم «و چطور؟» مارک پاسخ داد: «غار!» و از روی آن مشخص بود. طوری که بقیه از تعجب از تعجب خشکشان زد که انگار این پیشنهاد به دلشان نشسته.
و در عرض نیم دقیقه دیگر، آن هفت نفر به تمام سوگندهای رسمیای که کشیش کلاسیک میتوانست ابداع کند، سوگند طلسم نویس یاد کردند؛ سوگندهایی که میتوانستند بول هریس دعا و رفقایش را آن شب در «غار» گیج کنند. دستگیری مارک.
تصمیم گرفتم در تصمیمم تجدید نظر کنم و عقبنشینی کنم، و این ضربالمثل را به یاد آوردم که میگوید کسی که فرار میکند، میتواند جادو و طلسمات زنده بماند تا جادو و طلسمات تلاشهایش را در فرصتی فرخندهتر از سر بگیرد.» کشیش در این اعتراف آخر واقعاً بسیار فروتن به نظر میرسید؛ مارک با گفتن اینکه این معقولترین کاری بود که میتوانست انجام دهد، تا حدودی او بهترین دعانویس شهر را تشویق کرد. و دیویی با امتیازی که حتی میتوانست به لیندلی موری، متخصص دستور زبان، اعتبار ببخشد، طلسم نویس شهر قصرقند قلب دانشمند او را بیشتر گرم کرد. دیویی دعا گفت: «تو طلسم تصمیمت را زیر پا نگذاشتی.» استانارد پرسید: «چرا که نه؟» «چون، خدای من، تو قسم خوردی که پرواز نکنی.
و تا جایی که من میبینم، از بهترین دعانویس شهر آن موقع به بعد پرواز نکردهای. کاری که کردی فرار طلسم بود، خدای من. اگر پرواز میکردی، فرار نمیکردی، اما از آنجایی که تو[163] فرار کردی، پرواز نکردی. یه روزی، خدای من، وقتی نیشت زد، فرق بین مگس و کک رو میفهمی. میبینی که یه کک میتونه خیلی سریعتر از مگسی که فرار میکنه پرواز کنه، خدای من، و اینکه...» درست همان موقع کسی روی دیویی پرید و دوباره او را خفه جادو و طلسمات کرد، اما آن یک بچه یک ساله طلسم نویس نبود. طلسم نویس شهر بمپور یک دقیقه بعد با آرامش از جا پرید و دید که دندههای پیر و دستوری کشیش از تمایزی که با دقت گذاشته شده بود، قلقلک داده شده است.
دیویی پرسید: طلسم نویس «مردم بوستون خیلی دستوری هستند، اینطور نیست، پارسون؟» «این من را یاد داستانی میاندازد که قبلاً شنیده بودم، رفیق - لازم نیست اینقدر غر بزنید، چون این اولین داستانی است که امروز تعریف میکنم.» رفیق این سوال را از بهترین دوست دخترش پرسید. او دعا گفت: «نه، رفیق.» او گفت: «دوباره بگو.» او گفت: «نه!» او گفت: «ممنون. دو منفی یک مثبت را تشکیل میدهند. تو قول دادهای. برای ماه عسل کجا طلسم برویم؟» خدای من، پارسون، راهی برای گول زدن بهترین دوست دخترت طلسم نویس شهر مهرستان وجود دارد. او مطمئناً میگوید نه، و من هم او را سرزنش نمیکنم.» دیوییِ پرجنبوجوش لحظهای بعد آرام گرفت.
اما نتوانست زیاد ساکت بماند، بهخصوص که هیچکس به مکالمه ادامه نداد. گفت: «صحبت از پرتقال که شد، داستانی را که قبلاً شنیده بودم به یادم آورد، خدای من...» تگزاس فریاد زد: «کی داشت از پرتقال حرف میزد؟» دیویی با جدیت گفت: «من بودم.» و سپس برای نجات جانش فرار کرد. سه عضو دیگر گروه هفت دعا نفره درست در همان لحظه به صحنه رسیدند و به خصومتها پایان دادند. چانسی، اسلیپی و ایندین هنوز شانس ملاقات با بچههای یک ساله را نداشتند و با حیرت و خشم به داستان بول هریس و آخرین طلسم نویس شهر فنوج تاکتیکهایش گوش میدادند. ایندین با وحشت نفس نفس زنان گفت: «روحم شاد.
من... من دعا همین امروز به خانه میروم!» مارک قسم خورد: «اگر نتوانم جلوی این کارها را بگیرم، خودم به خانه میروم. راستش را بخواهید، فکر میکنم به مقامات گزارش بدهم، فقط بول میداند که من از محدوده خارج شدهام و او به آنها خواهد گفت. جادو و طلسمات فعلاً که اینطور است، میخواهم به روش دیگری او را راضی کنم، روشی که او هم یادش بماند.» بقیه فریاد زدند: «کی؟» «همین امشب.» بهترین دعانویس شهر طلسم «و چطور؟» مارک پاسخ داد: «غار!» و از روی آن مشخص بود. طوری که بقیه از تعجب از تعجب خشکشان زد که انگار این پیشنهاد به دلشان نشسته.
و در عرض نیم دقیقه دیگر، آن هفت نفر به تمام سوگندهای رسمیای که کشیش کلاسیک میتوانست ابداع کند، سوگند طلسم نویس یاد کردند؛ سوگندهایی که میتوانستند بول هریس دعا و رفقایش را آن شب در «غار» گیج کنند. دستگیری مارک.
- پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۹:۴۲
- ۳ بازديد
- ۰ نظر