من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

زیر بالابر برنجی پایین قاب پنجره قرار داد. همین‌طور که قطار از سرعتش کم می‌شد، او به آرامی اهرمش را فشار داد. ناگهان حرکت قطار تندتر شد، واگن‌ها تغییر مسیر دادند، آن حرکت تشنجی خفیف که منتظرش بود از راه رسید، عصا درست در لحظه مناسب به سرعت به پایین فشار داده شد، شیشه جیرجیر کرد و بالا رفت. لحظه‌ای بعد، او کنار دوستش نشست و با صدای بلند ترفند را توضیح داد. «اگر وقتی قطار توقف کرد نیامد، وقتی قطار شروع به حرکت کرد دوباره امتحان کن، اغلب این کار او را می‌آورد. فقط باید مراقب باشی که دقیقاً در لحظه مناسب - فکر می‌کنم به آن لحظه فیزیکی می‌گویند - فشار بدهی.» دعا آرنولد گفت: «همینه.» و در حالی که می‌خندید، صورتش را طلسم نویس شهر صدرا به سمت پنجره برگرداند.

پس از اینکه آلبانی را ترک کردند، حادثه دیگری رخ داد طلسم نویس که اگرچه در آن زمان بی‌اهمیت بود، اما قرار بود مدت‌ها در یادها جادو و طلسمات بماند. آنها راحت روی جادو و طلسمات صندلی‌هایشان نشسته بودند و دعا درباره نقشه لشکرکشی خود صحبت می‌کردند که پسری حدوداً شانزده ساله از ماشین وارد شد. او لباس‌های معمول تابستانی را پوشیده بود، اما کلاه پیشاهنگی بر سر داشت و هنگام عبور از کنار دو پسر، دست راستش را به پیشانی‌اش برد و به هری سلام نظامی کامل داد. او یکی از افراد صف طولانی افرادی طلسم نویس شهر کازرون بود که بقچه، چمدان و غیره حمل می‌کردند و از راهرو عبور می‌کردند و اگر مکث می‌کرد، باعث ایجاد وقفه‌ای جزئی در صحبت دیگران می‌شد.

احتمالاً به همین دلیل بود که او مستقیماً از ماشین عبور کرد و طلسم نویس از درگاه ناپدید شد. گوردون گفت: «خب، او یک دیده‌بان است.» بهترین دعانویس شهر هری پاسخ داد: «بله، اما این چیزی است که مرا گیج می‌کند - او از طلسم کجا می‌دانست که من حق دارم سلام نظامی کامل را دریافت کنم؟» «البته از روی نشان روی کلاهت!» «فقط کلاهم وارونه روی زانوهام افتاده. دوباره حدس بزن.» گوردون گفت: «خب، او از روی نشان دریانوردی‌ات می‌دانست که تو مرد درجه یکی هستی.» «اما او از کجا می‌دانست که من رهبر گشت طلسم نویس شهر جهرم هستم؟» «پرچمت؟» «نه - این دیگه بین نیروها پخش شده.» تنها نتیجه‌ای که می‌توانستند بگیرند این بود که آن پسر عجیب و غریب یک شگفتی است.

هر از گاهی به آن برمی‌گشتند و یکی از آنها پیشنهاد می‌داد که در قطار به دنبالش بروند و از او بپرسند که از کجا می‌داند هری آرنولد رهبر گشت است. اما آنها همواره جادو و طلسمات با مشاهده اینکه آن پسر یک «برنده» است، راضی و خشنود به جای خود برمی‌گشتند تا اینکه سرانجام گوردون فریاد زد: «هری، دید که نشان روی آستینت نیست، پس فهمید که حتماً روی کلاهت طلسم نویس شهر مرودشت است - بفرمایید!» هری گفت: «نه، انتظار نداشت آن را روی این پیراهن فلانل ببیند - می‌دانست که باید روی ژاکت خاکی باشد.» گوردون نتیجه گرفت: «خب، او یک شرلوک هولمز است، بسیار خب.» و فعلاً موضوع همین‌جا تمام شد.

ساعت چهار بعد از ظهر قطار وارد روستای جادو و طلسمات قدیمی تیکوندروگا شد که در ابتدای دریاچه جورج و در کنار نهر هلالی شکلی قرار دارد که آن را به دریاچه بهترین دعانویس شهر شامپلین متصل می‌کند. پسرها حالا فهمیدند که بهتر بود صبح برسند، اما طلسم این مستلزم سفری تمام شب با قطار بود. گروهی از مسافران تابستانی در ایستگاه منتظر بودند و دو پسر با پیاده شدن از قطار، شور و شوق و کنجکاوی زیادی طلسم نویس ایجاد کردند. آنها از میان گروه عبور کردند و به اداره پست رسیدند، جایی که هری گفت طلسم نویس شهر راسک می‌خواهد با رئیس پست تماس بگیرد و از او بپرسد که آیا از محل گروه اوک‌وود اطلاعی دارد یا خیر.

گوردون با ترس و لرز کنار ایستاده بود، مبادا مأمور بهترین دعانویس شهر سرنخی بدهد که جستجو را برایشان ساده‌تر کند و تمام لذت سفر اکتشافی‌شان را خراب کند. از طریق جادو و طلسمات یک مسیر نسبتاً غیرمستقیم به رئیس پست رسیده بود که گروهی از پسرها و یک مرد روز طلسم نویس قبل به شهر رسیده بودند و مشخص نبود که در هیچ یک از خانه‌ها اقامت دارند، بنابراین حتماً به جایی رفته بودند. آنها نمی‌توانستند مدت زیادی در شهر بمانند. رئیس پست گفت: «اگر آنجا بودند، ما می‌دانستیم.» آنها در ایستگاه تلگراف پرسیدند که آیا گروهی از پسران روز قبل پیامی به اوک‌وود، نیوجرسی، فرستاده‌اند یا خیر.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.