من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

نمیاد.» «من نمی‌فهمم که مسئله دوست داشتن مطرح باشه...» تام با فورانی از احساسات و وفاداری گفت: «بله، همینطوره. در هر صورت، مسئله اینه که از من خوشت میاد . فکر می‌کنی فراموش می‌کنم که چطور جونم رو نجات داد؟ فکر می‌کنی فراموش می‌کنم که چطور جونش رو - جوری که باهام رفتار کرد - رو؟ سخته؟ خیلی سخته که این کار طلسم نویس شهر زهک رو نمی‌کنم - نمی‌تونم . آدری، از من اینو نخواه.» با ضعف اضافه کرد. «هر کاری بگی انجام می‌دم اما از من اینو نخواه. به خاطر طلسم اینه که خیلی ازت خوشم میاد و می‌دونم که خیلی از من باهوش‌تری - برای همین اومدم پیشت.

حالا می‌بینی چقدر بهت اهمیت می‌دم، نه؟ طلسم حتماً یه چیزی هست -» دستش را روی دستش که روی سنگ بود گذاشت و این کار بی‌احساس نبود. تقریباً التماس کرد: «یه چیزی... حتماً یه راهی هست .» «گوش کن، تام. و لطفا فکر نکن به خاطر اینه که ازش خوشم نمیاد.» دستش را کمی روی دستش جادو و طلسمات فشار داد. «تو که اینطور فکر نمی‌کنی، طلسم نویس نه؟» دعا او جوابی نداد. «تو به جنگ رفتی، مگه نه - تام؟ تو مجبور بودی به مردها بهترین دعانویس شهر شلیک کنی - تا اونا رو بکشی طلسم نویس شهر سوران مگه نه؟ اینو می‌دونم که برات لذت‌بخش نبود. فقط وظیفه‌ات بود، و تو بر احساساتت غلبه کردی طلسم و انجامش دادی.

مگه نه، تام؟» او با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کرد. «به احساسات خودت یا خطری که خودت را تهدید می‌کند فکر نکردی، نه؟» تام با صدای لرزان گفت: «او هم همینطور.» اما او این را نادیده گرفت. «ملت، دولت، قانون، عدالت، همه این چیزها از من یا تو مهم‌ترند. مگر نه... تام؟» «گمان می‌کنم.» «اگر مردها بیشتر به مادران و همسران و عزیزانشان اهمیت می‌دادند - گوش کن، تام - اگر مردها بیشتر از وظیفه شهروندی‌شان به مادران و همسران و عزیزانشان اهمیت می‌دادند - تام - هیچ‌کدام از پسرهای ما طلسم نویس شهر پیشین آنجا نبودند.» «تو... تو ازش خوشت نمیاد...

می‌دونم.» «گوش کن، تام - لطفا گوش کن . من از تو خوشم میاد ، کافی نیست؟ من آنقدر از تو خوشم میاد که از تو ناامید نمی‌شوم. بله، منظورم همین است. اگر این نبود به تو نمی‌گفتم. و اگر دعا قوی و مردانه - یک دیده‌بان خوب - نباشی.» تام با لحنی تمسخرآمیز گفت: «اسکات؟» صدایش با لحنی اعتراضی بالا رفت. «می‌خوای برم و سر کسی که جونمو نجات داده داد و بیداد کنم! اسکات! از کجا معلوم که اون این کارو کرده؟ نمی‌تونم قسم بخورم که اون همون آدمه؛ نمی‌دونم که اون آنسون دایکره. به هر حال شاید طلسم نویس شهر نیکشهر بی‌گناه باشه.

نه قربان ، نمی‌تونی منو...» او با آرامش گفت: «حالا داری با خودت صادق نیستی. اگر او بی‌گناه است، چیزی برای ترسیدن ندارد.» «بعد باهاش ​​صحبت می‌کنم و راضیش می‌کنم بره کینگستون و...» «نه، تو این کار را نخواهی بهترین دعانویس شهر کرد، تام، چون بهترین دعانویس شهر این به او فرصت فرار می‌دهد. اگر کسی آنقدر قوی باشد که جانش را فدا کند، مطمئناً آنقدر قوی است که یک دوستی را فدا کند. او اجازه نمی‌دهد احساسات مانع انجام وظیفه‌اش شود.» با تمسخر گفت: «خیلی احساساتی طلسم نویس شهر گرمسار هستی .» جادو و طلسمات او با نگاهی جدی به او گفت: «من بیشتر از آنچه فکر می‌کنی، دارم.» «فکر کنم دوست داری من هم جایزه را بگیرم.» پوزخندی زد.

«من این کار را نمی‌کنم - همین الان بهت می‌گم که این کار را طلسم نمی‌کنم طلسم نویس - من دعا یک... یک... یک... راسو نیستم.» «این دیگه به ​​خودت بستگی داره که تصمیم بگیری» «بله، خب، قبلاً تصمیم گرفته شده.» او گفت: «با پذیرفتنش می‌توانید دوستی‌تان را بهترین دعانویس شهر نشان دهید.» با لحنی آمیخته به تمسخر بهترین دعانویس شهر و تلخی گفت: «یه دوست!» با زیرکی و انصافی که تام را تحت تأثیر قرار طلسم نویس داد، گفت: «دو هزار دلار می‌تواند در دادگاهش به او کمک کند. اما این موضوع به خودت مربوط است.» تام با تلخی پرسید: «فکر می‌کنی قبول می‌کنه؟» با لحنی نه چندان نامهربان گفت: «تام، حرف زدن در موردش چه فایده‌ای داره؟ اگه می‌دونستی می‌خوای چیکار کنی...» «مسئله این نیست که من چه می‌خواهم بکنم.» «معلومه که نیست.

می‌خوام همین حس رو داشته باشی اونجا هم همینطور. خوشحالم که همچین حسی جادو و طلسمات داری. تو فوق‌العاده‌ای، جادو و طلسمات تام. همیشه اینو می‌دونستم.» حالا مستقیم به او نگاه می‌کرد، انگار که او نقطه قوت و پناهگاهش بود. چشمانش خسته و گرفته بود. 
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.