را در میدان رژه تعقیب کرده بود. و او با خشم و عصبانیت کامل وارد اتاق من در سربازخانه شد. بله، قسم به زئوس!» گریس گفت: «او فهمید که من به زمینشناسی علاقه دارم. من یک بار آن را مطالعه کردم و از وقتی که این را فهمیده، او هرگز از سخنرانی کردن برای من دست نکشیده است. و این روزها هرگز چیزی جز طلسم نویس تخته سنگهای شیستوز، کنگلومراهای ماسهسنگی، دوران تریاس، و اوروهیپوسها و پرتوداکتیلها و برونتوتریومها نمیشنوم.» مارک خندید و گفت: «او در اردوگاه هم برای ما سخنرانیهای طلسم نویس شهر خنج طولانی میکند. حالا میتوانم هیکل لاغر و استخوانیاش را ببینم.
وقتی «کت زمینشناسی»اش را میپوشید، با دنبالههای بزرگ و جیبهایی برای فسیل، خندهدارتر هم بود. به هر حال، او[47] وقتی او درباره افتخارات زمینشناسی برای ما تعریف طلسم میکند، خیلی عصبانی میشود. و دیوی بیچاره، که یک بذلهگوی قهار است، همیشه با قطع کردن حرف او، خودش را به دردسر میاندازد. مثلاً دیروز، کشیش داشت درباره سواحل دریا برای ما تعریف میکرد. او نمیفهمید چطور طلسم نویس ممکن است کسی از تحسین شگفتیهای ساحل غافل شود. اینجا نوشتهای نوشته میشد که طلسم نویس شهر فراشبند ممکن جادو و طلسمات است میلیونها سال بعد مردم آن را بخوانند. سپس به سنگهای فناناپذیر تبدیل میشد. مثلاً اینجا رد پای یک پرنده بود.
کمکم شن روی آن پراکنده میشد؛ شن بیشتری روی آن؛ و همینطور ادامه مییافت تا اینکه به سنگ خرد طلسم میشد. همه ماسهسنگها اینگونه ساخته میشوند. تکانهای عظیم زمین آن را به سطح میآورد؛ مردم آن را پیدا میکردند، میشکستند و رد پای بهترین دعانویس شهر پرنده آنجا بود! طلسم شگفتیِ شگفتیها! در اینجا مارک نفسش بند آمد و شروع به خندیدن کرد. گریس طلسم نویس شهر صفاشهر پرسید: «دیویی چه گفت؟» «میخواست بداند که آیا کشیش، دختر تابستانی را به عنوان پرنده طبقهبندی میکند یا نه. او گفت که ردپای زیادی از دعا آنها را در ساحل دیده است. سپس میخواست بداند که آیا یک زمینشناس خبره میتواند ردپای یک دختر شیکاگویی را از یک دختر جادو و طلسمات بوستونی تشخیص دهد یا خیر.
سپس به تصور محتویات یک ماسهسنگ جزیره کانی پرداخت. کشیش گفته بود[48] از استخوانها و دندانها و اسکلتهای مگاتریومها. جادو و طلسمات دیویی میخواست بداند در مورد بطریهای خالی سارساپاریلا و پوست بادامزمینی، و بلیطهای رقصندگان ترک و شوت دِ ناودانها، و توپهای پاپکورن و سوسیس چطور است. دختر خندید و گفت: «کشیش چی گفت؟» «اوه، او همین الان طلسم نویس شهر کوار چیزی در مورد «سبکسر» بودن گفت. اما اوج ماجرا چند دقیقه بعد اتفاق افتاد، زمانی که کشیش تعریف کرد که چطور کاویر و دیگر دانشمندان مشهور آنقدر به طرز شگفتانگیزی یاد گرفتهاند که میتوانند از کوچکترین بخش اسکلت یک حیوان، به قول خودش، از روی اسکلتش، تشخیص دهند که چیست.
و این شروع صحبتهای دیویی بود. او جدیترین چهرهاش را به خود گرفت و به ما گفت بهترین دعانویس شهر که چطور در مورد یک راز بزرگ خوانده است، یک زمینشناس که اسکلت یک حیوان را به سختی آهن پیدا کرده بود و تقریباً در میان سنگها تکهتکه شده بود. چیزی شبیه به بدن یک انسان در نزدیکی او افتاده بود. دیویی گفت که مورد اول، هجده دندان در جلو و هفت دندان در عقب داشت. طلسم نویس شهر لامرد و زمینشناس اصلاً نمیدانست که آن چیست.» مارک حرفش را قطع کرد تا کمی خندهی بیصدا بکند و بعد ادامه داد. «خب، کشیش حرفش را جدی گرفت.
او قیافهای کاملاً علمی به خود گرفت و در «دانا»، کتاب درسی زمینشناسی محبوبش، دنبالش گشت. هجده نفر جلو و هفت نفر عقب؟[49] دندانهای عقبی باید دندانهای آسیا باشند. پس احتمالاً یک پالئوتر بوده، اما آنها قبل از ظهور انسان اولیه منقرض شدهاند. و نمیتواند یکی از زنگلودونها باشد، و بهترین دعانویس شهر مطمئناً یک پلسیوسوروس هم نیست. اوه، بله! البته، باید یک ایکتیورنیس باشد! و کشیش لبخندی بر لب داشت. «چقدر آن زمینشناس احمق بوده که حدس نزده! یک ایکتیورنیس!» اما بعد دیویی گفت نه، اینطور نیست. کشیش فریاد زد: «پس چیست؟» گریس خندید و گفت: «و او چه گفت؟» «گفت مدل ۹۷، دنده هفتاد و دو بوده و موتورسوار با طلسم آن از تپه پایین آمده.
دندانهایش آسیاب نبود، چرخدنده بود. یکی داد زد «دوچرخه!» و کشیش تمام روز با او حرف نزد.» شنیدن خندهی شاد دخترک دعا هنگام تعریف داستان لذتبخش بود؛ برای مارک این ماجرا خیلی لذتبخشتر از خودِ ماجرای اصلی بود. گریس گفت: «فکر میکنم حیف است که او را اینقدر گول بزنیم. کشیش خیلی باوقار و متین است. و این احساسات او را جریحهدار میکند.»
وقتی «کت زمینشناسی»اش را میپوشید، با دنبالههای بزرگ و جیبهایی برای فسیل، خندهدارتر هم بود. به هر حال، او[47] وقتی او درباره افتخارات زمینشناسی برای ما تعریف طلسم میکند، خیلی عصبانی میشود. و دیوی بیچاره، که یک بذلهگوی قهار است، همیشه با قطع کردن حرف او، خودش را به دردسر میاندازد. مثلاً دیروز، کشیش داشت درباره سواحل دریا برای ما تعریف میکرد. او نمیفهمید چطور طلسم نویس ممکن است کسی از تحسین شگفتیهای ساحل غافل شود. اینجا نوشتهای نوشته میشد که طلسم نویس شهر فراشبند ممکن جادو و طلسمات است میلیونها سال بعد مردم آن را بخوانند. سپس به سنگهای فناناپذیر تبدیل میشد. مثلاً اینجا رد پای یک پرنده بود.
کمکم شن روی آن پراکنده میشد؛ شن بیشتری روی آن؛ و همینطور ادامه مییافت تا اینکه به سنگ خرد طلسم میشد. همه ماسهسنگها اینگونه ساخته میشوند. تکانهای عظیم زمین آن را به سطح میآورد؛ مردم آن را پیدا میکردند، میشکستند و رد پای بهترین دعانویس شهر پرنده آنجا بود! طلسم شگفتیِ شگفتیها! در اینجا مارک نفسش بند آمد و شروع به خندیدن کرد. گریس طلسم نویس شهر صفاشهر پرسید: «دیویی چه گفت؟» «میخواست بداند که آیا کشیش، دختر تابستانی را به عنوان پرنده طبقهبندی میکند یا نه. او گفت که ردپای زیادی از دعا آنها را در ساحل دیده است. سپس میخواست بداند که آیا یک زمینشناس خبره میتواند ردپای یک دختر شیکاگویی را از یک دختر جادو و طلسمات بوستونی تشخیص دهد یا خیر.
سپس به تصور محتویات یک ماسهسنگ جزیره کانی پرداخت. کشیش گفته بود[48] از استخوانها و دندانها و اسکلتهای مگاتریومها. جادو و طلسمات دیویی میخواست بداند در مورد بطریهای خالی سارساپاریلا و پوست بادامزمینی، و بلیطهای رقصندگان ترک و شوت دِ ناودانها، و توپهای پاپکورن و سوسیس چطور است. دختر خندید و گفت: «کشیش چی گفت؟» «اوه، او همین الان طلسم نویس شهر کوار چیزی در مورد «سبکسر» بودن گفت. اما اوج ماجرا چند دقیقه بعد اتفاق افتاد، زمانی که کشیش تعریف کرد که چطور کاویر و دیگر دانشمندان مشهور آنقدر به طرز شگفتانگیزی یاد گرفتهاند که میتوانند از کوچکترین بخش اسکلت یک حیوان، به قول خودش، از روی اسکلتش، تشخیص دهند که چیست.
و این شروع صحبتهای دیویی بود. او جدیترین چهرهاش را به خود گرفت و به ما گفت بهترین دعانویس شهر که چطور در مورد یک راز بزرگ خوانده است، یک زمینشناس که اسکلت یک حیوان را به سختی آهن پیدا کرده بود و تقریباً در میان سنگها تکهتکه شده بود. چیزی شبیه به بدن یک انسان در نزدیکی او افتاده بود. دیویی گفت که مورد اول، هجده دندان در جلو و هفت دندان در عقب داشت. طلسم نویس شهر لامرد و زمینشناس اصلاً نمیدانست که آن چیست.» مارک حرفش را قطع کرد تا کمی خندهی بیصدا بکند و بعد ادامه داد. «خب، کشیش حرفش را جدی گرفت.
او قیافهای کاملاً علمی به خود گرفت و در «دانا»، کتاب درسی زمینشناسی محبوبش، دنبالش گشت. هجده نفر جلو و هفت نفر عقب؟[49] دندانهای عقبی باید دندانهای آسیا باشند. پس احتمالاً یک پالئوتر بوده، اما آنها قبل از ظهور انسان اولیه منقرض شدهاند. و نمیتواند یکی از زنگلودونها باشد، و بهترین دعانویس شهر مطمئناً یک پلسیوسوروس هم نیست. اوه، بله! البته، باید یک ایکتیورنیس باشد! و کشیش لبخندی بر لب داشت. «چقدر آن زمینشناس احمق بوده که حدس نزده! یک ایکتیورنیس!» اما بعد دیویی گفت نه، اینطور نیست. کشیش فریاد زد: «پس چیست؟» گریس خندید و گفت: «و او چه گفت؟» «گفت مدل ۹۷، دنده هفتاد و دو بوده و موتورسوار با طلسم آن از تپه پایین آمده.
دندانهایش آسیاب نبود، چرخدنده بود. یکی داد زد «دوچرخه!» و کشیش تمام روز با او حرف نزد.» شنیدن خندهی شاد دخترک دعا هنگام تعریف داستان لذتبخش بود؛ برای مارک این ماجرا خیلی لذتبخشتر از خودِ ماجرای اصلی بود. گریس گفت: «فکر میکنم حیف است که او را اینقدر گول بزنیم. کشیش خیلی باوقار و متین است. و این احساسات او را جریحهدار میکند.»
- پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۴:۱۳
- ۳ بازديد
- ۰ نظر