من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

مایا با این اطلاعات ما را ترک کرد و من و جو یک ساعت دیگر نشستیم و درباره ماجراجویی پیش رو صحبت کردیم، قبل از اینکه بالاخره وارد شویم. طلسم نویس ۵۹ صبح روز بعد عمو جادو و طلسمات نابوت خیلی غمگین بود. او سعی می‌کرد راهی پیدا کند تا با وقار و آبرو از آن سفر اکتشافی بیرون بیاید. بالاخره به ما گفت: «به شما پسرها نمی‌شود تکیه کرد؛ من این را فهمیده‌ام. ما تمام نقشه‌هایمان را کشیده دعا بودیم که وارد یک تجارت ساحلی آبرومند و پایدار شویم، جایی که هیچ چیزی نمی‌تواند ما را شب‌ها بیدار بهترین دعانویس شهر نگه دارد؛ و اینجا، وقتی فقط یک هفته از بندر دور هستیم، شما کل معامله را خراب کرده‌اید.» گفتم: « قبول دارم، عمو، خنده‌دار طلسم نویس شهر برازجان است .

اما مطمئنم که نمی‌توانی ما را به خاطرش سرزنش کنی. آن را به گردن سرنوشت بینداز، جایی بهترین دعانویس شهر که مسئولیتش با طلسم توست. همچنین به یاد داشته باش که تو یکی از اولین کسانی طلسم نویس بودی که پیشنهاد پیوستن به این سفر اکتشافی را دادی.» او با اشتیاق پاسخ داد: «سم، در این مورد اشتباه کردم. منظورم این بود که به اصولم پایبند باشم، همانطور که یک مرد صادق باید باشد. و، جادو و طلسمات به هر حال، به اصولم پایبند خواهم ماند! سعی نکن با من بحث کنی؛ سعی نکن مرا متقاعد کنی. مطمئنم که اسم من نابوت پرکینز است، من به این کشتی پایبند خواهم ماند، هر تصمیمی که شما جوانان بی‌ملاحظه بگیرید.» آرچی که مخفیانه خیلی طلسم نویس شهر چهارباغ سرگرم شده بود، پرسید: «عقب‌نشینی دعا می‌کنید، آقا؟» ۶۰ «نه، آقا؛ حتی یک

ذره هم نه. من به اصول اولیه‌ام پایبندم؛ همین.» خب، ما خوشحال بودیم که او اینطور فکر طلسم می‌کرد، چون نمی‌خواستیم عمو نابوت با ما باشد. می‌دانستیم که او به اندازه کافی شجاع است؛ اما او همیشه ما را به دردسرهای غیرضروری می‌انداخت و هیکل تپلش مانع از آن می‌شد که به اندازه بقیه ما فعال باشد. هیچ‌کس بهتر از همین نابوت پرکینز وجود نداشت، اما همه ما احساس می‌کردیم که او در کشتی امن‌تر از بیابان‌های یوکاتان است، و گمان می‌کردیم که بدون او هم امن‌تر خواهیم بود. ۶۱ از آن دعا زمان به بعد، در طول طلسم نویس شهر شهر بابک سفر، تنها موضوع صحبت ما، همین موضوع بود.

چاکا پیشنهاد داد که در طول سفر به ما زبان مایا را یاد بدهد و ما مشتاقانه این پیشنهاد را پذیرفتیم. من از قبل کمی عربی و چینی می‌دانستم و می‌توانستم زبان مادری ساکنان جزایر دریای جنوبی، ناکس و طلسم بریونیا، را روان صحبت کنم. بنابراین، با آموزش‌های دقیق چاکا و آلرتون، یادگیری درک نسبی زبان مایا برایم مشکل چندانی نبود. جو یک زبان‌شناس طبیعی بود و به راحتی با من طلسم نویس شهر بیدستان همگام می‌شد، اما جادو و طلسمات آرچی بیچاره در مورد زبان‌های خارجی به طرز اسفناکی کودن بود. حتی ند بریتون، طلسم نویس که کاملاً بی‌سواد بود، بهتر طلسم نویس از او کنار می‌آمد.

ما تا روزی که طلسم سواحل یوکاتان را دیدیم، به درس‌هایمان ادامه دادیم، اما حتی در آن زمان هم آرچی فقط چند کلمه از مایا را می‌فهمید. رفیق، از طرف خودش، تمام آنچه را که به او گفته می‌شد می‌دانست، اما در صحبت کردن نسبتاً کند و نامطمئن بود، در حالی که من و جو می‌توانستیم به راحتی با آلرتون و چاکا به زبان مایا صحبت کنیم. یکی از دعا عجیب‌ترین چیزها در این زمینه، طلسم نویس شهر مهرگان کشف طلسم این موضوع بود که ناکس سیاه‌پوست، مباشر ما، زبان چاکا را به راحتی یاد گرفته و خودش آن را به بری یاد داده بود.

آنها یک شب با پیوستن به گفتگوی ما ما را غافلگیر کردند و این باعث شد آلرتون اجازه بگیرد تا آنها را به جمع ما اضافه کند. او به من گفت: «من هرگز نمونه‌های فیزیکی مردانگی جادو و طلسمات زیباتری از این سیاه‌پوستان ندیده‌ام، و گزارش‌های شما از وفاداری و شجاعتشان، قلب مرا نسبت به آنها گرم کرده است. شاید رنگ پوست کاملاً سیاه آنها به اندازه پوست سفید برای تچا تازگی داشته باشد، و این افراد طلسم نویس به قدرت گروه ما بسیار خواهند افزود.» ۶۲ با لحنی متفکر گفتم: «این میشه جمعاً نه نفر... تو و چاکا، ما سه پسر، ند بریتون، یه ملوان، و ناکس و بریونیا.

راستی، ملوان رو انتخاب کردی؟» آلرتون پاسخ داد: «فکر می‌کنم آن مکزیکی را که پدرو نام دارد انتخاب کنم. او آدم فعالی است و به نظر درستکار می‌آید. علاوه بر این، او به آب و هوایی شبیه به آب و هوای یوکاتان عادت دارد، که در حال حاضر استانی از مکزیک است.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.