من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

که وارد گفت: «به نظر می‌رسد زمین در حال کسوف است.» «چی می‌دونی؟» زمزمه کردم. چون به نظر می‌رسید دعا نور داخل ناگهان کم‌نور می‌شود. گفتم: «امیدوارم توی جیبش فسفات داشته باشد.» خیلی طلسم نویس شهر رامشیر خنده‌دار بود، انگار نور کم‌کم کم‌نورتر می‌شد. گفتم: «حیف از دیده‌بان‌های بیچاره دعا روی مریخ.» فصل بیست و ششم طلسم فلاپ شماره دو وارد گفت: «به نظر می‌رسد که داستان دارد پیچیده‌تر می‌شود. موضوع چیست؟» زمزمه کردم: «چراغ‌ها دارند آرام آرام خاموش می‌شوند. نمی‌دانم کجا می‌روند.» هاروی گفت: «نباید بعد از ساعت نه اجازه بیرون رفتن به آنها داده شود.» برنت زمزمه کرد: «نمی‌دانم چه جور والدینی می‌توانند داشته باشند.» هاروی گفت: «نمی‌دانم برمی‌گردند یا نه؟» گفتم: «نه اگر مثل تو باشند.

احتمالاً تمام شب را بیرون می‌مانند.» صدای دختر را شنیدیم که می‌گفت: «اوه، چراغ‌ها دارند خاموش می‌شوند. آقای سورنتو کجاست؟» حدس می‌زنم همان اطراف زندگی می‌کرد؛ به هر حال، به نظر می‌رسید که آن مرد را می‌شناسد. پی وی گفت: «او... او هم بیرون رفته. منظورت مرد چاقه؟» او گفت: «کنتور به یک سکه‌ی بیست و پنج سنتی نیاز دارد. ما یکی مثل آن را در خانه‌مان داریم.» طلسم پی وی گفت: «من یک سکه بیست سنتی طلسم می‌اندازم، و او می‌تواند وقتی برگشت آن را به من بدهد. کنتور کجاست؟» طلسم نویس شهر باغ ملک برنت زمزمه کرد: «یه قهرمان کوچولو؟» در تمام این مدت، نور دعا کم و کم‌تر می‌شد و بچه همچنان در جیبش دنبال چیزی می‌گشت.

او گفت: «من یک سکه‌ی بیست سنتی دارم.» او تقریباً می‌توانست راهرویی را که به زیرزمین منتهی می‌شد ببیند، در آن زمان خیلی تاریک بود، اما او با غرور و تکبر به سمت آن رفت. ما می‌توانستیم صدای پایین آمدن او از پله‌ها را بشنویم، انگار که می‌خواست مثل «شیولرز»های قدیم چند اژدها را بکشد. وارد گفت: «فکر می‌کند شوالیه‌ی میز مربع یا چیزی شبیه به آن است. سر دفتر یادداشت یا هر اسم دیگری که داشت.» خیلی طلسم نویس زود، با صدای بلند، چراغ‌ها دوباره روشن شدند و ما فهمیدیم که قهرمان جوان ما، سکه‌ی طلسم نویس شهر شیبان یک‌چهارم متری را تا لانه‌اش بهترین دعانویس شهر ردیابی کرده است.

او دوباره با غرور برگشت و پشت میز نشست. گفتم: «اون حتی می‌تونه از سکه‌های کوچیک چراغ درست کنه.» حدود پنج دقیقه بعد، هر دو از جا بلند شدند و پیشخدمت به پی وی یک چک داد. فکر کنم همین باعث شد که به یادش بیاید فقط نه سنت در طلسم نویس جیبش دارد. ناگهان قیافه‌اش خنده‌دار شد - انگار خالی شده بود. به پسر گفت: «من پنج سنت به تو می‌دهم، و وقتی رئیس برگشت می‌توانی یک سکه یک‌پنج سنتی را بهترین دعانویس شهر از او جادو و طلسمات بگیری. من یک سکه یک‌پنج سنتی را توی کنتور می‌اندازم.» پسر با سوءظن زیاد گفت: «ای جادو و طلسمات پرداخت‌کننده‌ی پول!» پی-وی گفت: «من قبلاً آن را به کنتور پرداخت کرده‌ام.» پسر گفت: «تو الان پولدار طلسم نویس شهر شادگان بهترین دعانویس شهر شدی؛ دیگه نباید بری پیشش.» پی وی مدام جیب‌هایش را

می‌گشت؛ قیافه‌اش خیلی خنده‌دار شده بود. بعد دوباره نشست و دختر هم نشست و آنها همان‌جا نشستند و به هم نگاه کردند. پی وی گفت: «باید صبر کنم تا مرد برگردد تا بتواند دعا سکه‌ای را که در کنتور انداخته‌ام به من بدهد. به هر حال، عجله‌ای نداریم، نه؟ چون به هر حال، او خیلی زود برمی‌گردد. و به هر حال باید صبر کنم و طلسم به او بگویم چه کار کرده‌ام، هی؟ همین درست است. اگر الان به آن پسر پول بدهم و بروم، مرد ممکن است تعجب کند که چه کسی به اموالش دست زده و وارد زیرزمینش شده و همه چیز را خراب طلسم نویس شهر هندیجان کرده است.

پیشاهنگان، آنها باید مراقب این چیزها باشند - من باید به او بگویم چه کار کرده‌ام - می‌بینی؟ می‌بینی چطور است؟» دختر گفت: «فکر می‌کنم اینجا نشستن حال آدم را بد بهترین دعانویس شهر می‌کند.» پی‌وی گفت: «ما اینجا صدای موسیقی را خوب می‌شنویم. از هر کسی که بپرسید، همیشه می‌توان موسیقی را از دور بهتر شنید.» پسرک پیشخدمت در حالی که تمام مدت چشمش به پی وی بود، دور شد. به نظر نمی‌رسید که متوجه شده باشد، اما به هر حال نمی‌خواست بگذارد آن دو نفر فرار کنند. خنده‌ام گرفت وقتی دیدم چطور رفت پشت پیشخوان نشست و چشم از آنها برنداشت.

پی وی گفت: «وای خدای من، یه چیزی، من خوبم طلسم و بهترین دعانویس شهر از زمین خوردن درد دارم؛ پایم سفت شده؛ شاید بهتر باشه به هر حال استراحت کنم، ها؟» دختر گفت: «آنها در آلاچیق دارند می‌رقصند. چرا ما نمی‌توانیم آنجا برویم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.