گرفته بودند. هیچ مهمانی در کمپ، به اندازه ویلفرد، تصویر رقتانگیزی از خود ارائه نداده بود، چرا که او در جنگلهای پایین کلبههای بریجبورو، مردد ایستاده بود و هیچ چیز خاصی در مورد او وجود نداشت که او را به پیشاهنگی مرتبط کند. در جنگل، او با کت و شلوار سادهاش، جادو و طلسمات در حالی که چمدانش در یک دست و پالتویش روی دست دیگرش بود، به طرز عجیبی نامتعارف به نظر میرسید. اکثر پسرهایی که طلسم نویس از کمپ تمپل حرکت میکردند، در حالی که لباسهای مخصوص پیشاهنگی را به تن داشتند طلسم نویس شهر هیدج و زوزهکشان از پنجرههای اتوبوس کتسکیل بیرون میآمدند، آنجا را ترک میکردند.
او به انبار مواد غذایی طلسم نویس رفت، جایی که تام اسلید اخیراً مشغول دستهبندی و انباشتن آذوقه و لوازم اردو بود. در تاریکی مطلق این مکان، او تنها با تام روبرو شد و هر چه را که میتوانست به او گفت. تام پرسید: «چرا چمدان؟» «مجبور شدم وسایلم را از آنجا بردارم.» به دلایلی که هیچ موجود فانی زندهای نمیتواند توضیح بهترین دعانویس شهر دهد، ویلفرد نه به تام و نه به هیچ کس دیگری از طلسم نویس نقشه دعا مهربانانهاش در رابطه با پاپ وینترز نگفته بود. او از کاری که میخواست انجام جادو و طلسمات دهد شرمنده نبود، طلسم نویس شهر قیدار اما به نظر میرسید از گفتن آن خجالت میکشد.
تام گفت: «خب،» خودش را روی یک چمدان گذاشت و صبری را که در خود نمیدید، به زور به خرج داد. «این یعنی ضربه دوم. و وقتی به بهترین دعانویس شهر اینجا رسیدیم، فکر کردم که تو قرار است یک ضربه هوم ران بزنی.» ویلفرد گفت: «فکر کنم خانه کلمه مناسبی باشد.» تام گفت: «بله، اگر میخواهی تسلیم شوی.» ویلفرد با بدبینی گفت: «به نظر نمیرسد دیگر گشتی برای رفتن به آنجا وجود داشته باشد.» تام با خستگی پرسید: «فکر نکردی گفتنش بهشون ارزشش رو داره، نه؟» «منظورم اینه که یه مشکلی داری.» ویلفرد با طلسم نویس شهر خرمدره غرور گفت: «من هیچ مشکلی ندارم.» عجیب بود که چطور چنین روح لطیفی میتواند قضاوت نادرست و تحقیر را تحمل کند.
به نظر میرسید که احساس میکرد بزرگترین ننگ، داشتن ضعف جسمانی است. او پرسید: «فکر میکنی من یک آرچی دنیسون هستم؟» تام خندید و گفت: «نه، نه به این بدی.» ویلفرد گفت: «فقط به خاطر تو حالم بد است؛ به هیچ کس دیگری اهمیت نمیدهم.» تام با لحنی نسبتاً سرد گفت: «فکر میکنم به گوزنها اهمیت میدهی؛ آنها آدمهای خیلی خوبی هستند. تو آنها را طلسم نویس شهر حمیدیه در هوا رها کردی - فقط حدس میزدی. چه انتظاری داری؟ فکر میکنی قرار است همه قربانی شوند فقط به این خاطر که نمیخواهی مردم بدانند که باید طلسم مراقب سلامتیات جادو و طلسمات باشی؟» ویلفرد گفت: «نگران سلامتی طلسم من نباش.» تام گفت: «خب، حرف زدن جادو و طلسمات ما را به جایی نمیرساند.
من باید تو را هر طور که شده ببرم. تو به خاطر جایزه من اینجایی...» «منظورت چیه؟» «خب، تو به عنوان مهمون من اینجا هستی. و نمیذارم مهمونم قبل از تموم شدن بازی بیاد بیرون. نمیذارم بری خونه و خواهرت فکر کنه که تسلیم شدی.» بهترین دعانویس شهر ویلفرد گفت: «به نظر میرسد بیشتر از من به خواهرم فکر میکنی.» این یک ضربه خیلی خوب بود و تام را برای لحظهای ساکت کرد. بالاخره گفت: «خب، انگار نمیفهمم چی میگی، اما فکر کنم تقصیر منه. الان هیچ گشتی نمیشناسم که بخوام توش باشی؛ تو عجیب طلسم نویس شهر گتوند غریبی. بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که توی آلاچیق بخوابی و فقط همینجا بمونی و دعا به من کمک کنی، و تقریباً تا اولین ورود و دیدن دکتر همراهت باشی.
مگه دکتر برنت همینو نگفت؟ شاید بهت بگه حالت خوبه، اما میبینی بیلی، این حرفها تو رو با جمعیت وفق نمیده. دو بار شکست خوردی...» ویلفرد با طنزی اندوهگین گفت: «میگویند سه ضربه اوت.» تام گفت: «خب، بعید است که آنها فرصت دیگری برای ضربه زدن به تو بدهند. نمیتوانی این افراد را سرزنش کنی...» ویلفرد با عصبانیت گفت: «من دو نفر از آنها را مقصر میدانم.» تام این اشارهی منفی را نادیده دعا گرفت. گفت: «خب، آنها کاری بدتر از نادیده گرفتن تو نمیکنند؛ تو دعا فقط همینطوری بپر و خودت را سرگرم کن و به کمین کردنت ادامه بده، این خوبه، و یه سودی هم از روستا میبری.
من نمیخوام دنبالت بدوم، میدونم.» بنابراین، این سرنوشت ویلفرد در روزهای بعد بود. او در آلاچیق، در میان پسرهای طلسم نویس مجرد میخوابید، و آنها چه گروه عجیبی بودند. برخی از آنها بسیار جوان و برخی دیگر بسیار حساس بودند؛ همه تحت مراقبت ویژه مدیریت بودند.
او به انبار مواد غذایی طلسم نویس رفت، جایی که تام اسلید اخیراً مشغول دستهبندی و انباشتن آذوقه و لوازم اردو بود. در تاریکی مطلق این مکان، او تنها با تام روبرو شد و هر چه را که میتوانست به او گفت. تام پرسید: «چرا چمدان؟» «مجبور شدم وسایلم را از آنجا بردارم.» به دلایلی که هیچ موجود فانی زندهای نمیتواند توضیح بهترین دعانویس شهر دهد، ویلفرد نه به تام و نه به هیچ کس دیگری از طلسم نویس نقشه دعا مهربانانهاش در رابطه با پاپ وینترز نگفته بود. او از کاری که میخواست انجام جادو و طلسمات دهد شرمنده نبود، طلسم نویس شهر قیدار اما به نظر میرسید از گفتن آن خجالت میکشد.
تام گفت: «خب،» خودش را روی یک چمدان گذاشت و صبری را که در خود نمیدید، به زور به خرج داد. «این یعنی ضربه دوم. و وقتی به بهترین دعانویس شهر اینجا رسیدیم، فکر کردم که تو قرار است یک ضربه هوم ران بزنی.» ویلفرد گفت: «فکر کنم خانه کلمه مناسبی باشد.» تام گفت: «بله، اگر میخواهی تسلیم شوی.» ویلفرد با بدبینی گفت: «به نظر نمیرسد دیگر گشتی برای رفتن به آنجا وجود داشته باشد.» تام با خستگی پرسید: «فکر نکردی گفتنش بهشون ارزشش رو داره، نه؟» «منظورم اینه که یه مشکلی داری.» ویلفرد با طلسم نویس شهر خرمدره غرور گفت: «من هیچ مشکلی ندارم.» عجیب بود که چطور چنین روح لطیفی میتواند قضاوت نادرست و تحقیر را تحمل کند.
به نظر میرسید که احساس میکرد بزرگترین ننگ، داشتن ضعف جسمانی است. او پرسید: «فکر میکنی من یک آرچی دنیسون هستم؟» تام خندید و گفت: «نه، نه به این بدی.» ویلفرد گفت: «فقط به خاطر تو حالم بد است؛ به هیچ کس دیگری اهمیت نمیدهم.» تام با لحنی نسبتاً سرد گفت: «فکر میکنم به گوزنها اهمیت میدهی؛ آنها آدمهای خیلی خوبی هستند. تو آنها را طلسم نویس شهر حمیدیه در هوا رها کردی - فقط حدس میزدی. چه انتظاری داری؟ فکر میکنی قرار است همه قربانی شوند فقط به این خاطر که نمیخواهی مردم بدانند که باید طلسم مراقب سلامتیات جادو و طلسمات باشی؟» ویلفرد گفت: «نگران سلامتی طلسم من نباش.» تام گفت: «خب، حرف زدن جادو و طلسمات ما را به جایی نمیرساند.
من باید تو را هر طور که شده ببرم. تو به خاطر جایزه من اینجایی...» «منظورت چیه؟» «خب، تو به عنوان مهمون من اینجا هستی. و نمیذارم مهمونم قبل از تموم شدن بازی بیاد بیرون. نمیذارم بری خونه و خواهرت فکر کنه که تسلیم شدی.» بهترین دعانویس شهر ویلفرد گفت: «به نظر میرسد بیشتر از من به خواهرم فکر میکنی.» این یک ضربه خیلی خوب بود و تام را برای لحظهای ساکت کرد. بالاخره گفت: «خب، انگار نمیفهمم چی میگی، اما فکر کنم تقصیر منه. الان هیچ گشتی نمیشناسم که بخوام توش باشی؛ تو عجیب طلسم نویس شهر گتوند غریبی. بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که توی آلاچیق بخوابی و فقط همینجا بمونی و دعا به من کمک کنی، و تقریباً تا اولین ورود و دیدن دکتر همراهت باشی.
مگه دکتر برنت همینو نگفت؟ شاید بهت بگه حالت خوبه، اما میبینی بیلی، این حرفها تو رو با جمعیت وفق نمیده. دو بار شکست خوردی...» ویلفرد با طنزی اندوهگین گفت: «میگویند سه ضربه اوت.» تام گفت: «خب، بعید است که آنها فرصت دیگری برای ضربه زدن به تو بدهند. نمیتوانی این افراد را سرزنش کنی...» ویلفرد با عصبانیت گفت: «من دو نفر از آنها را مقصر میدانم.» تام این اشارهی منفی را نادیده دعا گرفت. گفت: «خب، آنها کاری بدتر از نادیده گرفتن تو نمیکنند؛ تو دعا فقط همینطوری بپر و خودت را سرگرم کن و به کمین کردنت ادامه بده، این خوبه، و یه سودی هم از روستا میبری.
من نمیخوام دنبالت بدوم، میدونم.» بنابراین، این سرنوشت ویلفرد در روزهای بعد بود. او در آلاچیق، در میان پسرهای طلسم نویس مجرد میخوابید، و آنها چه گروه عجیبی بودند. برخی از آنها بسیار جوان و برخی دیگر بسیار حساس بودند؛ همه تحت مراقبت ویژه مدیریت بودند.
- دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۱
- ۶ بازديد
- ۰ نظر