شدم یا نه، اما به خیاطم مدیونم که آن چیزی را که هیچ کس دیگری روی لباس بهتری نداشت، به نمایش بگذارم. کاش این تنها جادو و طلسمات چیزی بود که به او بدهکار بودم! من چهل لوئی برنده شدم؛ نمیدانم چطور. من کاملاً در مورد اسبها بیاطلاع هستم. فقط به این دلیل میروم که به نظر میرسد الان باید این کار را انجام دهم. اما فکر کردم دعا یکی از سوارکاران خیلی جذاب به نظر میرسد، بنابراین پولم را روی او گذاشتم و اتفاقاً او برنده شد. همه ما برای صرف چای به جادو و طلسمات خانه خانم ... رفتیم، جایی طلسم نویس شهر مشهد که یکی از گرانترین خوانندگان آواز میخواند.
اما من صدایش را نشنیدم، چون اگر وارد اتاق موسیقی شوید، باید ردیف ردیف بنشینید و هیچکدام از مردم را نمیبینید. مجبور شدم عجله کنم، چون قرار ملاقاتم با ژاک امروز ساعت ۶:۳۰ بود و میخواستم در یک جواهرفروشی در خیابان دو لا په توقف کنم، جایی که شنیده بودم گردنبندهای خمیری فوقالعادهای دارد. واقعاً خارقالعاده هستند. یکی سفارش دادم و هرگز به کسی نمیگویم که واقعی نیست. دیر به جادو و طلسمات خانه رسیدم، اما ژاک، پسر عزیزم، منتظر بود و امروز بعد از ظهر به نظرم شیرینتر از همیشه آمد. دکمههای طلسم نویس شهر نیشابور سردستی را که برایش درست کرده بودم، با حروف اول اسمش طلسم به یاقوت، به او دادم و دیدن لذتش خیلی لذتبخش بود.
او را برای شام بیرون بردم. فکر میکنم با او ازدواج کنم. میدانم که او خیلی از من کوچکتر است و طلسم از این حرفها، اما خیلی مهربان است و بالاخره من پول کافی برای دو نفر بهترین دعانویس شهر دارم. «شام بوهمی» وستینگتون نامه شروود خیابان پنجاه و هفتم غربی، پلاک ۵۸ دورای عزیزم: ما تازه از شام در یکی از شیکترین خانههای نیویورک به دعا خانه برگشتهایم و من آنقدر بیدار بودهام که نمیتوانم به رختخواب رفتن فکر کنم، بنابراین با دامن کوتاهم (آن ابریشم سفید جذاب، پرچین و چروک و پرچینی که از پاریس برایم آوردی) و یک طلسم نویس شهر بیرجند ساک لوازم آرایش (صورتی، نه چندان نامناسب) نشستهام.
موهایم ریخته است، اما دیک دیگر آنها را رنگ نمیکند - دارد کمپشت میشود عزیزم! - و دمپاییهای دعا کوچک و قشنگی با آستر پر قو روی بهترین جورابهای ابریشمی سفیدم پوشیدهام. امشب بهترین لباسهای کمدم را پوشیدهام و از خودم شرمنده نبودم! نه، بیشتر از وستینگتونها شرمنده بودم و قبل از اینکه به بالش دست بزنم، همه چیز را برایت تعریف میکنم! مطمئنم که طلسم سرگرم میشوی. اول از همه، راستش را بخواهید، از اینکه از ما دعوت شده بود، خیلی طلسم نویس خوشحال شدیم. هیچکس باهوشتر از خانوادهی دبلیو طلسم نویس شهر شهرکرد نیست، و علاوه بر طلسم این، آنها جذاب و خوشقیافه هستند.
حقیقت این است که ما همیشه مشتاق رفتن به خانهی آنها بودهایم - حالا که رفتهایم، خدا میداند چرا. با این حال، به اندازهی کافی تنبیه شدهایم که آنقدر احمق بودهایم که از دعوتمان خوشحال شدهایم. چون عزیزم، اصلاً از ما برای یک شام مفصل دعوت نشده بود؛ ما به چیزی دعوت شده بودیم که برای یک مهمانی "بوهمی" در دعا نظر گرفته شده بود (اما فقط یک مهمانی کسلکننده و بیمزه بود)، و ظاهراً بدیهی فرض شده بود که، همانطور که دیک نقاشی میکرد و من میلیونها دلار نداشتم، قطعاً واجد شرایط هستیم. البته، همانطور طلسم نویس شهر رودهن که میدانید، چیزی به نام بوهمیای واقعی در نیویورک وجود ندارد.
شام (ظاهراً) به افتخار پیانیست مجارستانی، رومدک، و همسرش داده شده بود. او امسال اینجا موفقیت بزرگی داشته و جامعه او را پذیرفته است. اما مشکل با مادام رومدک است؛ هیچ کس مطمئن نیست که او واقعاً مادام رومدک است ، و بسیاری از مردم مطمئن هستند که او نیست. او زنی زیبا و نسبتاً معمولی است، بدون هیچ هوش یا روحیه خاصی . به من گفته شده که او زیر میز بیشتر اهل معاشرت است تا روی طلسم نویس میز؛ و میدانم که بهترین دعانویس شهر برخی از مردان دیوانه او هستند. البته، او زنی نیست که هیچ یک از بهترین دعانویس شهر ما بتوانیم لحظهای تحمل کنیم.
اگر رومدک نقاش بود، باید میدانستیم که او مدل او بوده است و برای او بسیار متاسف میشدیم. اما رومدک یک موسیقیدان است (یک موسیقیدان عالی - کاش میتوانستید صدایش را بشنوید)؛ و میگویند که او حتی اعتبار اجتماعی یا مجوز شاعرانه مدل یک هنرمند بودن را ندارد، بلکه از بهترین دعانویس شهر همان ابتدا کار دعا کاملاً اشتباهی انجام داده است. طبیعتاً، میبینید، برخی از جامعه به هیچ قیمتی او را نخواهند پذیرفت. کسانی که حتماً او را دارند.
اما من صدایش را نشنیدم، چون اگر وارد اتاق موسیقی شوید، باید ردیف ردیف بنشینید و هیچکدام از مردم را نمیبینید. مجبور شدم عجله کنم، چون قرار ملاقاتم با ژاک امروز ساعت ۶:۳۰ بود و میخواستم در یک جواهرفروشی در خیابان دو لا په توقف کنم، جایی که شنیده بودم گردنبندهای خمیری فوقالعادهای دارد. واقعاً خارقالعاده هستند. یکی سفارش دادم و هرگز به کسی نمیگویم که واقعی نیست. دیر به جادو و طلسمات خانه رسیدم، اما ژاک، پسر عزیزم، منتظر بود و امروز بعد از ظهر به نظرم شیرینتر از همیشه آمد. دکمههای طلسم نویس شهر نیشابور سردستی را که برایش درست کرده بودم، با حروف اول اسمش طلسم به یاقوت، به او دادم و دیدن لذتش خیلی لذتبخش بود.
او را برای شام بیرون بردم. فکر میکنم با او ازدواج کنم. میدانم که او خیلی از من کوچکتر است و طلسم از این حرفها، اما خیلی مهربان است و بالاخره من پول کافی برای دو نفر بهترین دعانویس شهر دارم. «شام بوهمی» وستینگتون نامه شروود خیابان پنجاه و هفتم غربی، پلاک ۵۸ دورای عزیزم: ما تازه از شام در یکی از شیکترین خانههای نیویورک به دعا خانه برگشتهایم و من آنقدر بیدار بودهام که نمیتوانم به رختخواب رفتن فکر کنم، بنابراین با دامن کوتاهم (آن ابریشم سفید جذاب، پرچین و چروک و پرچینی که از پاریس برایم آوردی) و یک طلسم نویس شهر بیرجند ساک لوازم آرایش (صورتی، نه چندان نامناسب) نشستهام.
موهایم ریخته است، اما دیک دیگر آنها را رنگ نمیکند - دارد کمپشت میشود عزیزم! - و دمپاییهای دعا کوچک و قشنگی با آستر پر قو روی بهترین جورابهای ابریشمی سفیدم پوشیدهام. امشب بهترین لباسهای کمدم را پوشیدهام و از خودم شرمنده نبودم! نه، بیشتر از وستینگتونها شرمنده بودم و قبل از اینکه به بالش دست بزنم، همه چیز را برایت تعریف میکنم! مطمئنم که طلسم سرگرم میشوی. اول از همه، راستش را بخواهید، از اینکه از ما دعوت شده بود، خیلی طلسم نویس خوشحال شدیم. هیچکس باهوشتر از خانوادهی دبلیو طلسم نویس شهر شهرکرد نیست، و علاوه بر طلسم این، آنها جذاب و خوشقیافه هستند.
حقیقت این است که ما همیشه مشتاق رفتن به خانهی آنها بودهایم - حالا که رفتهایم، خدا میداند چرا. با این حال، به اندازهی کافی تنبیه شدهایم که آنقدر احمق بودهایم که از دعوتمان خوشحال شدهایم. چون عزیزم، اصلاً از ما برای یک شام مفصل دعوت نشده بود؛ ما به چیزی دعوت شده بودیم که برای یک مهمانی "بوهمی" در دعا نظر گرفته شده بود (اما فقط یک مهمانی کسلکننده و بیمزه بود)، و ظاهراً بدیهی فرض شده بود که، همانطور که دیک نقاشی میکرد و من میلیونها دلار نداشتم، قطعاً واجد شرایط هستیم. البته، همانطور طلسم نویس شهر رودهن که میدانید، چیزی به نام بوهمیای واقعی در نیویورک وجود ندارد.
شام (ظاهراً) به افتخار پیانیست مجارستانی، رومدک، و همسرش داده شده بود. او امسال اینجا موفقیت بزرگی داشته و جامعه او را پذیرفته است. اما مشکل با مادام رومدک است؛ هیچ کس مطمئن نیست که او واقعاً مادام رومدک است ، و بسیاری از مردم مطمئن هستند که او نیست. او زنی زیبا و نسبتاً معمولی است، بدون هیچ هوش یا روحیه خاصی . به من گفته شده که او زیر میز بیشتر اهل معاشرت است تا روی طلسم نویس میز؛ و میدانم که بهترین دعانویس شهر برخی از مردان دیوانه او هستند. البته، او زنی نیست که هیچ یک از بهترین دعانویس شهر ما بتوانیم لحظهای تحمل کنیم.
اگر رومدک نقاش بود، باید میدانستیم که او مدل او بوده است و برای او بسیار متاسف میشدیم. اما رومدک یک موسیقیدان است (یک موسیقیدان عالی - کاش میتوانستید صدایش را بشنوید)؛ و میگویند که او حتی اعتبار اجتماعی یا مجوز شاعرانه مدل یک هنرمند بودن را ندارد، بلکه از بهترین دعانویس شهر همان ابتدا کار دعا کاملاً اشتباهی انجام داده است. طبیعتاً، میبینید، برخی از جامعه به هیچ قیمتی او را نخواهند پذیرفت. کسانی که حتماً او را دارند.
- شنبه ۲۵ بهمن ۰۴ ۱۴:۰۵
- ۶ بازديد
- ۰ نظر