و از میخانه بیرون کشید. اداره پلیس خیلی نزدیک بود و چند دقیقه بعد یورگیس پشت میلههای زندان بود. دعا او نیمی از شب را بیهوش دراز کشید و بقیه طلسم شب را در حالی که از سردرد شدید و تشنگی سوزان رنج میبرد، به خود میپیچید و بهترین دعانویس شهر به خود میپیچید. طبق معمول، با صدای بلند درخواست آب کرد، اما کسی صدایش را نشنید. در دعا همان دعا "جعبه" بسیاری دیگر نیز بودند که با سرهای شکسته و تب شدید دراز کشیده طلسم نویس بودند؛ صدها نفر از این افراد در این شهر بزرگ و هزاران نفر در طلسم نویس شهر بندرعباس این کشور پهناور وجود داشتند که نالهها و فریادهای سوگواریشان را کسی نمیشنید.
صبح به یورگیس یک لیوان آب و یک تکه نان داده شد، پس از آن او را به همراه بسیاری از فقرای دیگر در یک ون پلیس چپاندند و به نزدیکترین دادگاه پلیس بردند. صاحب میخانه - که معلوم شد جادو و طلسمات یک دعواگر بدنام است - احضار شد. او سوگند یاد کرد و اظهاراتش را بیان کرد. زندانی بعد از نیمه شب، مست و با زندگی بد به میخانه او آمده بود، یک لیوان آبجو سفارش دعا دعا داده و با یک اسکناس یک دلاری پرداخت کرده بود. او نود و پنج سنت پس گرفته بود، اما سپس نود و نه دلار دیگر درخواست کرده بود و قبل از اینکه طلسم نویس شهر قشم شاکی حتی بتواند پاسخی بدهد، لیوان جادو و طلسمات آبجو را به سمت سر او پرتاب کرده و سپس با یک بطری
مشروب به عنوان سلاح به او حمله کرده و تقریباً هر چیزی را که سر طلسم نویس شهر هرمز راهش بود، تکه تکه کرده بود. سپس زندانی را صدا زدند و وادار به سوگند خوردن کردند - موجودی نگونبخت، با صورتی پوشیده از زخم و ریشی بهترین دعانویس شهر انبوه، دستی که با باند کثیفی پیچیده شده بود، جادو و طلسمات زخمی بزرگ و خونین بر یک گونه و طلسم نویس زخمی دیگر بر سرش، و طلسم یک چشم سیاه و کبود و متورم و بسته. رئیس پلیس پرسید: «چه میگویی؟» یورگیس گفت: «اعلیحضرت، من به میخانهی آن مرد رفتم و از او پرسیدم طلسم که آیا میتواند یک اسکناس صد دلاری را بشکند.
و او گفت که اگر چیزی برای نوشیدن سفارش دهم، میتواند. من اسکناس را به او دادم، و بعد او پولم را طلسم پس نداد.» قاضی جادو و طلسمات با حیرت به او طلسم نویس خیره شد. با تعجب گفت: «تو به او یک اسکناس صد دلاری دادی!» یورگیس گفت: «بله،
خوب کردی که در غرب ماندی. کاش من هم بودم! مهمانی طلسم نویس شهر خرم آباد بزرگ جولیا دیشب برگزار شد. هفتهها پیش، وقتی شروع به کنایه زدن کرد، به او گفتم که اگر قرار است این اتفاق بیفتد، حتماً باید بیفتد و من تمام صورتحسابها را پرداخت میکنم، اما کاش کاملاً درک میکرد که من هیچ کار دیگری در آن نخواهم داشت. او به من اطمینان داد که هیچ انتظاری از من نخواهد داشت. متأسفانه، او تنها زنی نبود که شوهر آمریکایی داشت و مردم این را درک میکردند. او به من قول داد بهترین دعانویس شهر که در مورد سیگار و دعا شامپاین - همانطور که میدانید، همه چیز خوب بود - حرفی بهترین دعانویس شهر برای گفتن خواهم داشت و من معتقدم موفقیت مهمانی تا حد زیادی به خاطر آنها بود.
«هیچ کاری نکردن» من در این مورد به این معنی بود که طلسم نویس روزها هیچ بحث دیگری نشنوم، و در شب مورد بحث، اتاقی که بتوانم آن را اتاق خودم بنامم نداشتم، اتاق خوابم به مردها اختصاص داده شده بود (البته میدانید که من و جولیا سالهاست که در یک اتاق مشترک نیستیم، نه از شش ماهی که او با خواهر متأهلش، لیدی گلنویل، گذراند)، خلوتگاه خودم در پایین طلسم نویس شهر آمل پلهها به محل سیگاریها تبدیل شده بود و من مجبور بودم در هر جایی که میتوانستم پرسه بزنم، همه چیز را چند ساعت قبل از رسیدن مهمانها آماده کنم. طلسم البته، او بالاخره مرا مجبور کرد طلسم نویس که در پذیرایی از آنها به او کمک کنم.
میبینید، آن زن کوچک واقعاً خسته شده بود، زیرا او بر همه چیز نظارت داشت. او یک شگفتی است! هیچ خدمتکار انگلیسی در نیویورک یا لندن وجود ندارد که بتواند چیزی به او یاد بدهد، هرچند که پیشخدمت دوم ما زمانی با دوک کمبریج بوده است. نه اینکه من به این چیزها اهمیتی بدهم - به جز اینکه دوک یک سرباز است - اما وقتی در مورد آنها صحبت میکنم، میتوانم دیدگاه جولیا را در نظر بگیرم. به او کمک کردم تا بعضی از افراد را بپذیرد، تا طلسم به نوعی این حس را به او بدهم که تمام بار این ماجرای جهنمی را به دوش نمیکشد.
هر کسی که جولیا میخواست، آمد طلسم نویس و خیلیهای دیگر که او نمیخواست. فکر میکنم در جایی که زندگی میکنی، لازم نیست از کسانی که نمیخواهی بپرسی. اینجا احتمال اینکه نتوانی از کسانی که میخواهی بپرسی خیلی بیشتر است. من چند تا دوست کاری دارم، آدمهای درجه یک، با همسران خوشقیافه و شیکپوش، اما جولیا همهشان را رد میکند جادو و طلسمات چون اهل مد نیستند. وقتی من اهل مد هستم باید من را ببینی! بدبختترین نمونهای که تا به حال دیدهای. من درست شبیه یکی از آدمهای توی بشقاب توی ویترین خیاطی هستم که رویش نوشته شده جادو و طلسمات «آخرین مدهای پاییزی» و خودم هم همین حس را دارم.
جولیا خیرهکننده به نظر میرسید! طلسم خدای من! او خوشقیافهترین زن آنجا بود. هیچ زن دیگری در نیویورک، حتی نزدیک به سن او، وجود ندارد که بتواند به او برسد. میگویند وقتی با خواهرش در محافل انگلیسی بیرون میرفت، دعا همه از او میپرسیدند و من تعجب نمیکنم. میدانید، او یک تاج بلند الماس - به آنها نیمتاج میگویند - دارد که قبلاً همیشه از گفتنش خجالت میکشیدم! یک روز با آن از فروشگاه تیفانی به خانه آمد و گفت که این هدیه تولد من به اوست، و من بیخیال شدم. خب، دیشب هیچ دوشسی نمیتوانست چنین چیزی بهتر طلسم نویس از این بپوشد.
دختر جوان هم به زیبایی یک ... - هر چه دوست دارید، فقط باید خیلی زیبا باشد! میدانید، این طلسم اولین مهمانیاش بود؛ او یک ... - میدانید، این اولین باری است که در اجتماع است. او دسته گلهای بیشتری از آنچه پتی وقتی من و شما در شهر میدویدیم میگرفت، داشت. و به همان اندازه بیخیال بود! او به اندازه طلسم کافی شیکپوش است - فقط امیدوارم خیلی شیکپوش نباشد. من نمیخواهم او با این لرد جوان که این اطراف پرسه میزند ازدواج کند، و من این را روزی سه بار میگویم. «جولیا» میگوید بهتر است صبر کنم تا او از او بخواهد، اما من جرات نمیکنم.
جولیا روی این موضوع ثابت قدم است. او حتی با من بحث هم نمیکند، بنابراین میتوانید تصور کنید که چقدر مصمم است. اما من میخواهم دخترم با یک آمریکایی ازدواج کند و در خانه خودش، جایی که پدر و مادرش زندگی میکنند، زندگی کند. یک چیز را میدانم.
صبح به یورگیس یک لیوان آب و یک تکه نان داده شد، پس از آن او را به همراه بسیاری از فقرای دیگر در یک ون پلیس چپاندند و به نزدیکترین دادگاه پلیس بردند. صاحب میخانه - که معلوم شد جادو و طلسمات یک دعواگر بدنام است - احضار شد. او سوگند یاد کرد و اظهاراتش را بیان کرد. زندانی بعد از نیمه شب، مست و با زندگی بد به میخانه او آمده بود، یک لیوان آبجو سفارش دعا دعا داده و با یک اسکناس یک دلاری پرداخت کرده بود. او نود و پنج سنت پس گرفته بود، اما سپس نود و نه دلار دیگر درخواست کرده بود و قبل از اینکه طلسم نویس شهر قشم شاکی حتی بتواند پاسخی بدهد، لیوان جادو و طلسمات آبجو را به سمت سر او پرتاب کرده و سپس با یک بطری
مشروب به عنوان سلاح به او حمله کرده و تقریباً هر چیزی را که سر طلسم نویس شهر هرمز راهش بود، تکه تکه کرده بود. سپس زندانی را صدا زدند و وادار به سوگند خوردن کردند - موجودی نگونبخت، با صورتی پوشیده از زخم و ریشی بهترین دعانویس شهر انبوه، دستی که با باند کثیفی پیچیده شده بود، جادو و طلسمات زخمی بزرگ و خونین بر یک گونه و طلسم نویس زخمی دیگر بر سرش، و طلسم یک چشم سیاه و کبود و متورم و بسته. رئیس پلیس پرسید: «چه میگویی؟» یورگیس گفت: «اعلیحضرت، من به میخانهی آن مرد رفتم و از او پرسیدم طلسم که آیا میتواند یک اسکناس صد دلاری را بشکند.
و او گفت که اگر چیزی برای نوشیدن سفارش دهم، میتواند. من اسکناس را به او دادم، و بعد او پولم را طلسم پس نداد.» قاضی جادو و طلسمات با حیرت به او طلسم نویس خیره شد. با تعجب گفت: «تو به او یک اسکناس صد دلاری دادی!» یورگیس گفت: «بله،
خوب کردی که در غرب ماندی. کاش من هم بودم! مهمانی طلسم نویس شهر خرم آباد بزرگ جولیا دیشب برگزار شد. هفتهها پیش، وقتی شروع به کنایه زدن کرد، به او گفتم که اگر قرار است این اتفاق بیفتد، حتماً باید بیفتد و من تمام صورتحسابها را پرداخت میکنم، اما کاش کاملاً درک میکرد که من هیچ کار دیگری در آن نخواهم داشت. او به من اطمینان داد که هیچ انتظاری از من نخواهد داشت. متأسفانه، او تنها زنی نبود که شوهر آمریکایی داشت و مردم این را درک میکردند. او به من قول داد بهترین دعانویس شهر که در مورد سیگار و دعا شامپاین - همانطور که میدانید، همه چیز خوب بود - حرفی بهترین دعانویس شهر برای گفتن خواهم داشت و من معتقدم موفقیت مهمانی تا حد زیادی به خاطر آنها بود.
«هیچ کاری نکردن» من در این مورد به این معنی بود که طلسم نویس روزها هیچ بحث دیگری نشنوم، و در شب مورد بحث، اتاقی که بتوانم آن را اتاق خودم بنامم نداشتم، اتاق خوابم به مردها اختصاص داده شده بود (البته میدانید که من و جولیا سالهاست که در یک اتاق مشترک نیستیم، نه از شش ماهی که او با خواهر متأهلش، لیدی گلنویل، گذراند)، خلوتگاه خودم در پایین طلسم نویس شهر آمل پلهها به محل سیگاریها تبدیل شده بود و من مجبور بودم در هر جایی که میتوانستم پرسه بزنم، همه چیز را چند ساعت قبل از رسیدن مهمانها آماده کنم. طلسم البته، او بالاخره مرا مجبور کرد طلسم نویس که در پذیرایی از آنها به او کمک کنم.
میبینید، آن زن کوچک واقعاً خسته شده بود، زیرا او بر همه چیز نظارت داشت. او یک شگفتی است! هیچ خدمتکار انگلیسی در نیویورک یا لندن وجود ندارد که بتواند چیزی به او یاد بدهد، هرچند که پیشخدمت دوم ما زمانی با دوک کمبریج بوده است. نه اینکه من به این چیزها اهمیتی بدهم - به جز اینکه دوک یک سرباز است - اما وقتی در مورد آنها صحبت میکنم، میتوانم دیدگاه جولیا را در نظر بگیرم. به او کمک کردم تا بعضی از افراد را بپذیرد، تا طلسم به نوعی این حس را به او بدهم که تمام بار این ماجرای جهنمی را به دوش نمیکشد.
هر کسی که جولیا میخواست، آمد طلسم نویس و خیلیهای دیگر که او نمیخواست. فکر میکنم در جایی که زندگی میکنی، لازم نیست از کسانی که نمیخواهی بپرسی. اینجا احتمال اینکه نتوانی از کسانی که میخواهی بپرسی خیلی بیشتر است. من چند تا دوست کاری دارم، آدمهای درجه یک، با همسران خوشقیافه و شیکپوش، اما جولیا همهشان را رد میکند جادو و طلسمات چون اهل مد نیستند. وقتی من اهل مد هستم باید من را ببینی! بدبختترین نمونهای که تا به حال دیدهای. من درست شبیه یکی از آدمهای توی بشقاب توی ویترین خیاطی هستم که رویش نوشته شده جادو و طلسمات «آخرین مدهای پاییزی» و خودم هم همین حس را دارم.
جولیا خیرهکننده به نظر میرسید! طلسم خدای من! او خوشقیافهترین زن آنجا بود. هیچ زن دیگری در نیویورک، حتی نزدیک به سن او، وجود ندارد که بتواند به او برسد. میگویند وقتی با خواهرش در محافل انگلیسی بیرون میرفت، دعا همه از او میپرسیدند و من تعجب نمیکنم. میدانید، او یک تاج بلند الماس - به آنها نیمتاج میگویند - دارد که قبلاً همیشه از گفتنش خجالت میکشیدم! یک روز با آن از فروشگاه تیفانی به خانه آمد و گفت که این هدیه تولد من به اوست، و من بیخیال شدم. خب، دیشب هیچ دوشسی نمیتوانست چنین چیزی بهتر طلسم نویس از این بپوشد.
دختر جوان هم به زیبایی یک ... - هر چه دوست دارید، فقط باید خیلی زیبا باشد! میدانید، این طلسم اولین مهمانیاش بود؛ او یک ... - میدانید، این اولین باری است که در اجتماع است. او دسته گلهای بیشتری از آنچه پتی وقتی من و شما در شهر میدویدیم میگرفت، داشت. و به همان اندازه بیخیال بود! او به اندازه طلسم کافی شیکپوش است - فقط امیدوارم خیلی شیکپوش نباشد. من نمیخواهم او با این لرد جوان که این اطراف پرسه میزند ازدواج کند، و من این را روزی سه بار میگویم. «جولیا» میگوید بهتر است صبر کنم تا او از او بخواهد، اما من جرات نمیکنم.
جولیا روی این موضوع ثابت قدم است. او حتی با من بحث هم نمیکند، بنابراین میتوانید تصور کنید که چقدر مصمم است. اما من میخواهم دخترم با یک آمریکایی ازدواج کند و در خانه خودش، جایی که پدر و مادرش زندگی میکنند، زندگی کند. یک چیز را میدانم.
- جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۹
- ۴ بازديد
- ۰ نظر