من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

گرمای وحشتناکی مشغول به کار شد، گرمایی که سعی می‌کرد با فشردن محکم لب‌هایش از خود در برابر آن محافظت کند. او کار را در عرض یک دقیقه جادو و طلسمات یاد گرفت. بیلچه‌ای در دست گرفت و به همراه شش مرد دیگر، گاری‌های طلسم نویس کوچک را با این ماده بدبو پر کرد و سپس نشست و اطراف را نگاه کرد تا گاری‌های خالی دیگر از راه برسند. در عرض بهترین دعانویس شهر پنج دقیقه، از سر تا پا با گرد و غبار ریز کود بدبو پوشیده شد و به سختی می‌توانست نفس بکشد. سپس اسفنجی را بین دندان‌هایش گرفت تا تنفس را ممکن کند؛ اما اسفنج مانع از رشد پوسته ضخیم روی لب‌ها و پلک‌هایش نشد و چشمانش از کود ریز غبارمانندی که طلسم نویس شهر خرمشهر همه جا پخش می‌شد، کور شد.

خیلی زود طلسم نویس بدن و لباس‌هایش به همان رنگ قهوه‌ای کل ساختمان، از اتاق زیر شیروانی تا کف، درآمد. تمام خانه از طریق دریچه‌های بزرگ باز بود، به طوری که بهترین دعانویس شهر وقتی باد شدیدی طلسم می‌وزید، بخش قابل توجهی از کود فروشگاه دورهام و ک. از بین می‌رفت و این کود در کل منطقه پخش می‌شد و هوا را آلوده می‌کرد. یورگیس اینجا با آستین‌های طلسم نویس شهر دزفول پیراهنش کار می‌کرد، دماسنج دمای نزدیک به ۱۴۰ درجه فارنهایت را نشان می‌داد و پودر استخوان از هر منفذ پوستش به بدنش طلسم نفوذ می‌کرد. بعد از چند دقیقه کار، سردرد طلسم نویس شدیدی احساس کرد و ظرف یک ربع ساعت تقریباً بیهوش شد.

خون به سرش هجوم آورد و نمی‌توانست دست‌ها و بازوهایش را زیاد حرکت دهد. اما محرومیت و پریشانی ماه‌های گذشته را فراموش نکرد - او اونای کوچکش را به یاد آورد و با سرعت سرسام‌آوری به کار ادامه داد. اما نیم ساعت طلسم بعد، حالش به شدت بد شد، آنقدر ادامه یافت که بالاخره احساس کرد تمام امعا و احشایش را بالا آورده و معده‌اش مانند یک کیسه خالی طلسم نویس شهر آبادان شده بود. سرکارگر گفته بود که یک مرد قوی می‌تواند این کار را تحمل کند، اگر تمام قدرتش را صرف آن کند؛ اما یورگیس کم‌کم به این فکر افتاد که در این کار نفرت‌انگیز، حتی باید معده‌اش را با تمام محتویاتش فدا کند.

عصر آن روز وحشتناک، او به سختی می‌توانست بایستد. بیشتر مردان پس از پایان کار روزانه به میخانه‌ای رفتند - به نظر می‌رسید همه آنها کود و زهر مار زنگی را دعا به یک اندازه خطرناک می‌دانستند و الکل بهترین درمان برای هر دو بود. اما یورگیس آنقدر بیمار بود که نمی‌توانست چیزی بنوشد. او فقط می‌توانست تلوتلوخوران به دعا خیابان برود و سوار تراموا شود. اما خیلی زود غوغای بزرگی به پا شد؛ همه مسافران شروع به عطسه و آب دهان کردند و حس بویایی خود را با دستمال‌هایشان پوشاندند و با چشمان طلسم نویس شهر اهواز خشمگین جادو و طلسمات به یورگیس خیره شدند.

او متوجه طلسم این موضوع نشد، اما متوجه شد که واگن در دنده بعدی کاملاً خالی است - طلسم نویس فقط راننده، دعا کمک‌راننده و خودش باقی مانده بودند. و وقتی به خانه آمد و بوی بدش را با خود آورد، خانه‌اش خیلی زود تبدیل به یک کارخانه کوچک کود شد، زیرا گرد و غبار سمی و بدبو به دعا ضخامت نیم اینچ روی لباس‌ها و قسمت‌هایی از بدنش که در حین کار در طلسم معرض دید قرار گرفته بودند، نشسته بود؛ شستشوی سخت یک هفته‌ای هم او و لباس‌هایش را تمیز نمی‌کرد. آنقدر بدبو بود که نه خودش و نه هیچ طلسم نویس شهر بجنورد کس دیگری که سر میز شام بود نمی‌توانست لقمه‌ای جادو و طلسمات بخورد، اما تمام خانواده منزجر شده بودند.

و او خود را به این شاخ بسته بود! اما یورگیس با این حال آن را تحمل کرد. به تدریج به ناپاکی و بوی بد عادت کرد و تمام عمرش را در کارخانه کود کشاورزی کارگری کرد. و اگرچه هرگز نتوانست به طور کامل بر انزجار خود غلبه کند، اما به تدریج دیگر آنقدر او را آزار نمی‌داد که جادو و طلسمات نمی‌توانست کار کند. بهترین دعانویس شهر بدین ترتیب تابستان دیگری گذشت. تابستان عموماً در سراسر کشور تابستانی شاد بود و در همه جا مقادیر زیادی از محصولات شگفت‌انگیز پکینگ‌تاون خورده می‌شد، به طوری که همه اعضای خانواده کار زیادی داشتند. آنها دوباره توانستند اجاره خود را به طور منظم پرداخت کنند و حداقل می‌توانستند کمی پس‌انداز کنند.

اما نگرانی‌ها کاملاً از بین نرفته بود. به عنوان مثال، پسرها مجبور بودند روزنامه‌های قدیمی و بزرگ بفروشند. و با پرسه زدن در خیابان‌ها و کوچه‌ها چیز خوبی یاد نگرفتند. آنها در آنجا با انواع آشغال‌ها روبرو می‌شدند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.