و سیمهای ویولن از رودههای بدبو ساخته میشد. در صورت امکان، از هر ذره بدن حیوان برای هدفی استفاده میشد و به این ترتیب جادو و طلسمات به پول تبدیل میشد. طلسم نویس همه این شاخههای مختلف صنعت در ساختمانهای جداگانه متعددی انجام میشد که عمدتاً توسط راهروهای سرپوشیده به یکدیگر و توسط ریلهای راهآهن به ساختمان اصلی متصل بودند. محاسبه شده است که از زمان تأسیس کارخانه توسط پدر دورهام در حدود یک قرن پیش، تقریباً یک چهارم تریلیون (۲۵۰،۰۰۰ میلیون) حیوان در اینجا "نگهداری" شده بودند.اگر همه این شاخههای صنعت را به یک بخش تقسیم میکردید - که واقعاً میتوان این کار را انجام داد - همانطور که یوکوباس طلسم نویس شهر کهگیلویه و بویراحمد به درستی به دوستانش اشاره کرد، بزرگترین تمرکز کار و سرمایه در جهان بود.
گرد هم آمده است. سی هزار نفر در آنجا امرار معاش میکردند، اما این کارخانه، از طریق پولی که از آن سرچشمه میگرفت، دعا به طور مستقیم جادو و طلسمات دویست و پنجاه هزار نفر را در مجاورت خود و به طور غیرمستقیم نیم میلیون نفر طلسم نویس را تغذیه و پوشاک میکرد. این کارخانه غولپیکر محصولات خود را به کل جهان متمدن بهترین دعانویس شهر ارسال میکرد و غذای کافی برای سی میلیون نفر تولید میکرد! دوستان ما با دهانی باز و از تعجب به همه اینها گوش میدادند. برایشان کاملاً غیرممکن به نظر میرسید طلسم نویس شهر بوشهر که یک انسان - یک انسان طلسم نویس فانی معمولی مثل ما - بتواند کاری چنین عظیم را انجام دهد.
یورگ فوراً از شنیدن اینکه یوکوباس با لحنی تحقیرآمیز درباره این نهاد طلسم نویس شهر سمنان باشکوه صحبت میکند، متاسف شد؛ از این گذشته، این نهاد تقریباً به بزرگی و شگفتی تمام خلقت خدا بود. قوانین و نیروهای محرک آن برای او به اندازه قوانینی که اجرام آسمانی را به حرکت در میآورند، غیرقابل درک بودند. هیچ کس نمیتوانست آنها را توضیح دهد، حداکثر میتوانست طلسم نویس چیزها را همانطور طلسم که هستند ببیند و همانطور که گفته میشود انجام دهد. به دست آوردن جایی در آنجا، حتی کوچکترین چرخ دنده جادو و طلسمات بودن جادو و طلسمات در این ماشین عظیم - به نظر او لطف و نعمتی بود که انسان باید تا ابد سپاسگزار آن باشد.
یورگیس همچنین خوشحال بود که هنوز هنگام درخواست و دریافت طلسم نویس شهر اصفهان موقعیت در آنجا، فضای داخلی کارخانه را بررسی نکرده بود، زیرا اگر آنچه را که اکنون میداند میدانست، هرگز جرات نمیکرد در آنجا درخواست دهد. او گفت که از این شانس به همان اندازه خوشحال است که یک انسان میتواند از تابش آفتاب خوشحال شود. اما حالا او پذیرفته شده بود - او بخشی از همه چیز بود! او متوجه شد که این نهاد بزرگ او را تحت حمایت خود گرفته است، که او اکنون زیر بال و پر آن است، که از این پس مسئول تمام رفاه دنیوی اوست.
او آنقدر معصوم و ساده و آنقدر از امور تجاری بیاطلاع بود که حتی به طلسم نویس یاد نمیآورد یا فکر نمیکرد که به براون آمده است، و اینکه همه دنیا، شرکتهای براون و دورهام را دشمنان خونی میدانستند که دائماً در دادگاههای کشور با یکدیگر به شدت دعوا میکردند و برای یکدیگر جریمه و زندان میخواستند! فصل چهارم دقیقاً ساعت هفت صبح روز بعد، یورگیس به محل کار رسید. او به دری که به او نشان داده شده بود رسید و مجبور شد بهترین دعانویس شهر چند ساعت بیرون منتظر بماند. سرکارگر در را برایش دعا باز نگه داشته بود، اما به او نگفته بود؛ و بنابراین، اگر خود «رئیس» نیامده بود تا مرد دیگری را برای جایگزینی یورگیس استخدام کند و با این طلسم نویس شهر گرگان کار، فرد مورد نظر خود را پیدا کند،
یورگیس تا عصر همانجا میماند. او یورگیس را به شدت سرزنش کرد، اما یورگیس حتی یک کلمه از حرفهایش را هم نفهمید و بنابراین دیگر اهمیتی نداد. او به دنبال سرکارگر به داخل رفت، جایی که به او گفت لباسهای یکشنبهاش را کجا دربیاورد و لباسهای کاری را که با خود آورده بود بپوشد، و جادو و طلسمات سپس او را به کشتارگاه هدایت کرد. کاری که به یورگیس محول شده بود بسیار آسان بود و او آن را در عرض پنج دقیقه یاد گرفت. به او یک جاروی بزرگ و سفت، مانند جاروهای خیابانی، داده شد و قرار بود با آن مردی را که در امتداد ردیف بهترین دعانویس شهر لاشههای آویزان راه میرفت، دنبال کند و امعاء و احشاء آنها بهترین دعانویس شهر را که هنوز از گرمای زندگی بخار میکردند، بیرون بکشد.
گرد هم آمده است. سی هزار نفر در آنجا امرار معاش میکردند، اما این کارخانه، از طریق پولی که از آن سرچشمه میگرفت، دعا به طور مستقیم جادو و طلسمات دویست و پنجاه هزار نفر را در مجاورت خود و به طور غیرمستقیم نیم میلیون نفر طلسم نویس را تغذیه و پوشاک میکرد. این کارخانه غولپیکر محصولات خود را به کل جهان متمدن بهترین دعانویس شهر ارسال میکرد و غذای کافی برای سی میلیون نفر تولید میکرد! دوستان ما با دهانی باز و از تعجب به همه اینها گوش میدادند. برایشان کاملاً غیرممکن به نظر میرسید طلسم نویس شهر بوشهر که یک انسان - یک انسان طلسم نویس فانی معمولی مثل ما - بتواند کاری چنین عظیم را انجام دهد.
یورگ فوراً از شنیدن اینکه یوکوباس با لحنی تحقیرآمیز درباره این نهاد طلسم نویس شهر سمنان باشکوه صحبت میکند، متاسف شد؛ از این گذشته، این نهاد تقریباً به بزرگی و شگفتی تمام خلقت خدا بود. قوانین و نیروهای محرک آن برای او به اندازه قوانینی که اجرام آسمانی را به حرکت در میآورند، غیرقابل درک بودند. هیچ کس نمیتوانست آنها را توضیح دهد، حداکثر میتوانست طلسم نویس چیزها را همانطور طلسم که هستند ببیند و همانطور که گفته میشود انجام دهد. به دست آوردن جایی در آنجا، حتی کوچکترین چرخ دنده جادو و طلسمات بودن جادو و طلسمات در این ماشین عظیم - به نظر او لطف و نعمتی بود که انسان باید تا ابد سپاسگزار آن باشد.
یورگیس همچنین خوشحال بود که هنوز هنگام درخواست و دریافت طلسم نویس شهر اصفهان موقعیت در آنجا، فضای داخلی کارخانه را بررسی نکرده بود، زیرا اگر آنچه را که اکنون میداند میدانست، هرگز جرات نمیکرد در آنجا درخواست دهد. او گفت که از این شانس به همان اندازه خوشحال است که یک انسان میتواند از تابش آفتاب خوشحال شود. اما حالا او پذیرفته شده بود - او بخشی از همه چیز بود! او متوجه شد که این نهاد بزرگ او را تحت حمایت خود گرفته است، که او اکنون زیر بال و پر آن است، که از این پس مسئول تمام رفاه دنیوی اوست.
او آنقدر معصوم و ساده و آنقدر از امور تجاری بیاطلاع بود که حتی به طلسم نویس یاد نمیآورد یا فکر نمیکرد که به براون آمده است، و اینکه همه دنیا، شرکتهای براون و دورهام را دشمنان خونی میدانستند که دائماً در دادگاههای کشور با یکدیگر به شدت دعوا میکردند و برای یکدیگر جریمه و زندان میخواستند! فصل چهارم دقیقاً ساعت هفت صبح روز بعد، یورگیس به محل کار رسید. او به دری که به او نشان داده شده بود رسید و مجبور شد بهترین دعانویس شهر چند ساعت بیرون منتظر بماند. سرکارگر در را برایش دعا باز نگه داشته بود، اما به او نگفته بود؛ و بنابراین، اگر خود «رئیس» نیامده بود تا مرد دیگری را برای جایگزینی یورگیس استخدام کند و با این طلسم نویس شهر گرگان کار، فرد مورد نظر خود را پیدا کند،
یورگیس تا عصر همانجا میماند. او یورگیس را به شدت سرزنش کرد، اما یورگیس حتی یک کلمه از حرفهایش را هم نفهمید و بنابراین دیگر اهمیتی نداد. او به دنبال سرکارگر به داخل رفت، جایی که به او گفت لباسهای یکشنبهاش را کجا دربیاورد و لباسهای کاری را که با خود آورده بود بپوشد، و جادو و طلسمات سپس او را به کشتارگاه هدایت کرد. کاری که به یورگیس محول شده بود بسیار آسان بود و او آن را در عرض پنج دقیقه یاد گرفت. به او یک جاروی بزرگ و سفت، مانند جاروهای خیابانی، داده شد و قرار بود با آن مردی را که در امتداد ردیف بهترین دعانویس شهر لاشههای آویزان راه میرفت، دنبال کند و امعاء و احشاء آنها بهترین دعانویس شهر را که هنوز از گرمای زندگی بخار میکردند، بیرون بکشد.
- چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۹
- ۵ بازديد
- ۰ نظر