به من نسبت دادی و آن را به خوردم طلسم نویس شهر تهران دادی، و - و - به جای اینکه - همانطور که فکر میکردم - از هر چیزی قسر در بروم، فقط با این حس از اینجا فرار میکنم که انگار یک دزدکی بزرگتر از چیزی هستم که همیشه فکر میکردم. من... من اینجا یه چیزی دیدم... من دیدم. فکر میکردم بعضی از این درختها از جنس خیلی خوبی ساخته شدن، اما بهترین دعانویس شهر تو ازشون قویتری، اسلیدی. فکر کردم آدم عاقلی هستم که به این خلوتگاه متروکه سرک میکشم طلسم و بانداژ رو روی چشمهات میذارم.۱۶۷اما - اما خنده از منه، اسلیدی، مگه نه - نمیبینی؟» او لبخند زد، چشمانش برق میزد و دستش روی زانوی تام میلرزید.
«تو همه چیز رو به من نسبت دادی، ای پیرمرد گردوی آمریکایی، و من همه چیز رو بهت گفتم، و تو منو تحت کنترل خودت گرفتی، میبینی؟» تام اسلید مستقیم به روبرویش نگاه کرد و چیزی نگفت. «این... این یه ناکاوتِ، اسلیدی، و تو برندهای. میتونی بری پایین و همه چیز رو به عمو جب پیر بگی،» او دعا با هقهق گریه گفت، «من جلوتو نمیگیرم. طلسم نویس شهر خراسان رضوی من مریض و دلسردم - بهتره داروم رو بخورم - من... من از همه چی خستهام - تو برندهای - اسلیدی. من اینجا منتظر میمونم - من... من دوباره گولت نمیزنم - نه یه بار دیگه، با رعد و برق، نمیخورم! برو پایین و بهش بگو یه دزد بهترین دعانویس شهر اینجا پیشت قایم شده - ادامه بده - من منتظر میمونم.» فقط لحظهای سکوت برقرار
شد و در آن لحظه، به طرز عجیبی، خندهی شادی در اردوگاه پایین بهترین دعانویس شهر بلند شد. تام گفت: «لازم نیست به من بگویی چه کار کنم، چون خودم میدانم چه کار کنم. هیچکس در این دنیا نمیتواند به من بگوید طلسم چه کار کنم.»۱۶۸آقای برتون، او میخواست برای آن افراد نامه بنویسد و مشکل را حل کند. اما من میدانستم چه کار کنم. به من میگویید آدم بیعرضهای هستم؟ این کلبهها را میبینید، نه؟ فکر میکنید میتوانید به من بگویید چه کار کنم؟ تورنتون با نوعی تسلیم تلخ طلسم نویس شهر خراسان شمالی گفت: «برو و به برادول طلسم تلگراف بزن و به آنها بگو که من را گرفتهای؛ شنیدهام که پیشاهنگان در پیدا کردن افراد گمشده - فراریها - خوب هستند.
تو - تو من را گرفتهای ، تامی، اما به روشی متفاوت از آنچه فکر میکنی. تو همان شب اول من را گرفتی. ادامه بده. اما - اما گوش کن. امروز نمیتوانم بگذارم من را ببرند، طلسم نویس سرم مثل اره برقی دارد میچرخد، تامی - نمیتوانم، نمیتوانم، نمیتوانم ! این بریدگی توی سرم است. همه اینها دوباره شروع به درد گرفتن میکند - فقط...» سرش را پایین آورد تا پیشانی زخمیاش روی دامان تام قرار گرفت. هقهقکنان گفت: «من... من فقط... کتک خوردهام. بگذار امروز، امشب اینجا بمانم... جادو و طلسمات هنوز طلسم نویس شهر خوزستان چیزی نگو... بگذار فقط یک روز دعا دیگر پیش طلسم تو بمانم و فردا حالم بهتر میشود و میتوانی بروی پایین و به من بگویی.
من فرار نمیکنم... مگر جادو و طلسمات نه؟»۱۶۹باور کن؟ هرچی سرم بیاد قبول میکنم. فقط صبر کن - سرم دوباره داره گیج میره - فقط تا فردا صبر کن. بذار امروز اینجا بمونم، پیرمرد... تام اسلید سرش را از روی زانوانش برداشت و بلند شد. «امشب نمیتوانی اینجا بمانی، حتی طلسم امروز هم نمیتوانی بمانی. یک ساعت هم نمیتوانی بمانی. هیچکس نمیتواند به من بگوید چه کار طلسم نویس کنم. ده دقیقه هم نمیتوانی اینجا بمانی. اگر سعی کنی فرار کنی، دنبالت دعا میروم، میگیرمت. همانجا که طلسم نویس شهر زنجان هستی بمان تا برگردم.» ۱۷۰ فصل بیست و هشتم رد تورنتون چیزی در مورد پیشاهنگان میآموزد و عجیب است که بگوییم رد تورنتون همان جایی که بود ماند.
شاید فراری با دیدن اینکه تام هنگام پایین آمدن از تپه لنگان لنگان راه میرود، لحظهای به فکر فرار افتاد. اگر چنین بوده، شاید از ترس، و به احتمال زیاد از روی احترام، از آن دست کشیده است. چه دعا کسی میتواند بگوید؟ آشفتگیاش باعث شده بود که سرش دوباره به جادو و طلسمات شدت درد بگیرد و در حالی که با نوعی تسلیم ناامیدانه، پیشانیاش را روی دو دستش گذاشته بود و گهگاه در امتداد طلسم نویس مسیر پایین تپه به تام نگاه میکرد، در حالی که لنگان لنگان از میان درختان عبور میکرد و مسیر ناهموار را دنبال میکرد، چهرهای رقتانگیز داشت.
«تو همه چیز رو به من نسبت دادی، ای پیرمرد گردوی آمریکایی، و من همه چیز رو بهت گفتم، و تو منو تحت کنترل خودت گرفتی، میبینی؟» تام اسلید مستقیم به روبرویش نگاه کرد و چیزی نگفت. «این... این یه ناکاوتِ، اسلیدی، و تو برندهای. میتونی بری پایین و همه چیز رو به عمو جب پیر بگی،» او دعا با هقهق گریه گفت، «من جلوتو نمیگیرم. طلسم نویس شهر خراسان رضوی من مریض و دلسردم - بهتره داروم رو بخورم - من... من از همه چی خستهام - تو برندهای - اسلیدی. من اینجا منتظر میمونم - من... من دوباره گولت نمیزنم - نه یه بار دیگه، با رعد و برق، نمیخورم! برو پایین و بهش بگو یه دزد بهترین دعانویس شهر اینجا پیشت قایم شده - ادامه بده - من منتظر میمونم.» فقط لحظهای سکوت برقرار
شد و در آن لحظه، به طرز عجیبی، خندهی شادی در اردوگاه پایین بهترین دعانویس شهر بلند شد. تام گفت: «لازم نیست به من بگویی چه کار کنم، چون خودم میدانم چه کار کنم. هیچکس در این دنیا نمیتواند به من بگوید طلسم چه کار کنم.»۱۶۸آقای برتون، او میخواست برای آن افراد نامه بنویسد و مشکل را حل کند. اما من میدانستم چه کار کنم. به من میگویید آدم بیعرضهای هستم؟ این کلبهها را میبینید، نه؟ فکر میکنید میتوانید به من بگویید چه کار کنم؟ تورنتون با نوعی تسلیم تلخ طلسم نویس شهر خراسان شمالی گفت: «برو و به برادول طلسم تلگراف بزن و به آنها بگو که من را گرفتهای؛ شنیدهام که پیشاهنگان در پیدا کردن افراد گمشده - فراریها - خوب هستند.
تو - تو من را گرفتهای ، تامی، اما به روشی متفاوت از آنچه فکر میکنی. تو همان شب اول من را گرفتی. ادامه بده. اما - اما گوش کن. امروز نمیتوانم بگذارم من را ببرند، طلسم نویس سرم مثل اره برقی دارد میچرخد، تامی - نمیتوانم، نمیتوانم، نمیتوانم ! این بریدگی توی سرم است. همه اینها دوباره شروع به درد گرفتن میکند - فقط...» سرش را پایین آورد تا پیشانی زخمیاش روی دامان تام قرار گرفت. هقهقکنان گفت: «من... من فقط... کتک خوردهام. بگذار امروز، امشب اینجا بمانم... جادو و طلسمات هنوز طلسم نویس شهر خوزستان چیزی نگو... بگذار فقط یک روز دعا دیگر پیش طلسم تو بمانم و فردا حالم بهتر میشود و میتوانی بروی پایین و به من بگویی.
من فرار نمیکنم... مگر جادو و طلسمات نه؟»۱۶۹باور کن؟ هرچی سرم بیاد قبول میکنم. فقط صبر کن - سرم دوباره داره گیج میره - فقط تا فردا صبر کن. بذار امروز اینجا بمونم، پیرمرد... تام اسلید سرش را از روی زانوانش برداشت و بلند شد. «امشب نمیتوانی اینجا بمانی، حتی طلسم امروز هم نمیتوانی بمانی. یک ساعت هم نمیتوانی بمانی. هیچکس نمیتواند به من بگوید چه کار طلسم نویس کنم. ده دقیقه هم نمیتوانی اینجا بمانی. اگر سعی کنی فرار کنی، دنبالت دعا میروم، میگیرمت. همانجا که طلسم نویس شهر زنجان هستی بمان تا برگردم.» ۱۷۰ فصل بیست و هشتم رد تورنتون چیزی در مورد پیشاهنگان میآموزد و عجیب است که بگوییم رد تورنتون همان جایی که بود ماند.
شاید فراری با دیدن اینکه تام هنگام پایین آمدن از تپه لنگان لنگان راه میرود، لحظهای به فکر فرار افتاد. اگر چنین بوده، شاید از ترس، و به احتمال زیاد از روی احترام، از آن دست کشیده است. چه دعا کسی میتواند بگوید؟ آشفتگیاش باعث شده بود که سرش دوباره به جادو و طلسمات شدت درد بگیرد و در حالی که با نوعی تسلیم ناامیدانه، پیشانیاش را روی دو دستش گذاشته بود و گهگاه در امتداد طلسم نویس مسیر پایین تپه به تام نگاه میکرد، در حالی که لنگان لنگان از میان درختان عبور میکرد و مسیر ناهموار را دنبال میکرد، چهرهای رقتانگیز داشت.
- چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۳:۵۳
- ۵ بازديد
- ۰ نظر